نخورد بر استخان « 1 » مردم رفتن . پس بفرمود تا آن استخوان برداشتند و چنان كه امروز است ساختند ، گروهى گويند اين بروزگار نوشروان بود ، او برداشت .
پس چون عوج را بكشت موسى برگشت و بنزديك قوم باز آمد ، و بدان قوم كه موسى رفته بود اين بنى اسرايل را پشيمان شده بودند ، برخاسته بودند وز پس او همى رفتند ، چون نگاه كردند هم بر جاى بودند و ز بهر آن بود كه خداى عزّ و جلّ بريشان خشم گرفته بود ، و آن بيابان بر ايشان تباه گردانيده بود . پس چون موسى بنزديك ايشان باز آمد ايشان او را آگاه كردند از كار خويش ، گفتند خداى عزّ و جلّ بر ما خشم گرفته است « 2 » چنان دانستند كه اكنون كه موسى باز آمد ايشان راه يابند كه بروند . پس برخاستند و با موسى همى رفتند . هر چند همى رفتند هم بر جاى خويش بودند .
پس موسى عليه السّلام دانست كه آن عذاب خداى است ، و موسى را از ان گناه نبود ، و گر خواستى بيرون توانستى رفتن با هارون و يوشع ، و لكن نخواست كه بنى اسرايل را دست باز دارد .
موسى « 3 » عصا بر سنگ زد هر سبطى را از آن چشمهاى بيرون آمد .
گروهى گويند موسى آن سنگ با خويشتن آورده بود از طور سينا .
گروهى گويند آن سنگ هم بدان بيابان اندر بود . پس چون طعامشان حاجت آمد خداى عزّ و جلّ ترنجبين فرستاد و سمانهء بريان . چنانك گفت :
هامش
( 1 ) - و اندر مروت نخورد بر استخوان . ( خ )
( 2 ) - پس چون موسى عوج را بكشت بنزديك قوم باز آمد ايشان را آگاه كرد از كار خويش . ايشان گفتند خداى بر ما خشم گرفت . ( خ )
( 3 ) - دست باز دارند آنجا و خود بيرون روند ، و موسى . ( نا ) - دست باز دارد . پس موسى . ( خ )