از راوى محمد بن فيض است - گفتم : آن چى است ؟ پاسخداد : در آنجا كوهى است كه هر سال چند قطره از آن ميچكد و منجمد ميگردد ، و براى سفيدى كه در چشم پيدا مىشود اگر آن را به چشم بكشند خوبست و باذن خدا سفيدى از بين ميرود .
گفتم : آرى من آن را مىشناسم و اگر بخواهى نام آن كوه و سرگذشتش را به تو خبر دهم او از من نام آن كوه را نپرسيد ولى پرسيد سرگذشتش چيست ؟
گفتم : اين كوهى است كه يكى از پيغمبران بنى اسرائيل از ترس قوم خود گريخت و بدان كوه پناه برد و در آنجا خداى را عبادت ميكرد ، قوم از مكانش اطلاع پيدا كرده بدان جا رفتند و او را كشتند ، و اين كوه بر آن پيغمبر ميگريد و اين قطره ها از گريهء او است ، و در آن سوى كوه چشمه اى است كه شب و روز آب از آن ميجوشد و بدان دسترسى نيست . 583 - سليم دوست ( يا آزادشدهء ) على بن يقطين از درد چشم خود آزار ميكشيد حضرت ابو الحسن ( موسى بن جعفر ) بىآنكه نامهء به آن حضرت بنويسند ( و دستورى از او بخواهند ) براى او نوشت چرا از سرمهء ابا جعفر ( حضرت باقر عليه السّلام ) استفاده نمىكنى ؟ : كافور رباحى يكجزء ، و صبر اسقوطرى يكجزء ، اين هر دو را نرم كوبيده و از يك پارچه حرير بيرون كرده و مانند سرمهء سنگ هر ماه يك بار به چشم كشد تا هر دردى در سر است پائين آورد و آن را از بدن بيرون برد .
راوى گويد : او از اين سرمه به چشم كشيد و تا مرد به درد چشم دچار نشد .
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 241
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٤١