براى ما بيان مىفرمودى كه اين امر ( حكومت حقه ) چه وقت خواهد بود تا بدان شاد و خورسند شويم ؟
حضرت در پاسخش فرمود : اى حمران تو دوستان و برادران و آشنايانى دارى ( شرح اين كلام حضرت در آخر حديث بيايد ) .
( اى حمران ) در زمانهاى قديم مرد دانشمندى بود و اين مرد پسرى داشت كه بدانش پدر شوق و رغبتى نداشت و از معلومات او چيزى نمىپرسيد ( تا آن را فراگيرد ) ولى در عوض همسايه اى داشت كه بنزد آن مرد عالم مىآمد و از او مىپرسيد و علوم او را فرا ميگرفت .
و هنگامى كه وقت مرگ اين مرد عالم فرا رسيد پسر خود را طلبيد و به او گفت : پسر جانم تو از فرا گرفتن دانش من كناره گيرى مىكردى و چندان رغبتى بدان نداشتى و اين رو چيزى از من نمىپرسيدى ولى من همسايه اى دارم كه او بنزد من مىآمد و از من مىپرسيد و دانش مرا فرا ميگرفت و آنها را ضبط ميكرد ، پس هر گاه تو به چيزى نيازمند شدى بنزد او برو ، و همسايهء مزبور را بپسرش معرفى كرد .
آن مرد عالم از دنيا رفت و پسرش بجا ماند ، تا اينكه پادشاه آن زمان خوابى ديد ( و براى كشف آن خواب ) سراغ آن مرد عالم را گرفت ، به دو گفتند : از دنيا رفته است ، پرسيد آيا پسرى بجاى گذارده ؟
گفتند : آرى يك پسر دارد ، پادشاه گفت : او را پيش من آريد .
كسى را بنزد او فرستادند كه بنزد پادشاه بيايد ، آن پسر با خود گفت : به خدا من نميدانم پادشاه براى چه مرا خواسته و چيزى هم بلد نيستم ، و اگر از من چيزى بپرسد حتما رسوا خواهم شد ! در اين وقت به ياد سفارش پدرش افتاد ( كه به دو گفته بود هر گاه نيازمند به چيزى از علم من شدى بنزد همسايه برو ) از اين رو بنزد آن همسايه اى كه علوم پدرش را فرا گرفته بود رفته به او گفت :
پادشاه مرا خواسته و من نميدانم براى چه مرا خواسته است ، و همانا پدرم به من دستور داده كه هر گاه محتاج به چيزى شدم بنزد تو بيايم ، آن مرد گفت : ولى من ميدانم براى چه تو را خواسته و اگر
الكافي ( الروضة من الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 209
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٢٠٩