تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
6 - كنيز ابراهيم بن عبده نيشابورى گويد : من با ابراهيم روى كوه صفا ايستاده بودم ، آن حضرت عليه السلام آمد و بالاى سر ابراهيم ايستاد و كتاب مناسكش را بدست گرفت و با او مطالبى گفت . 7 - عبد الله بن صالح گويد كه خود او آن حضرت را نزد حجر الاسود ديد و مردم ( براى بوسيدن حجر ) نزاع و كشمكش داشتند ، و آن حضرت ميفرمود : به اين وضع مأمور نشده‌اند ( بلكه اگر بوسيدن بدون مزاحمت ممكن شد بايد ببوسند ، و گر نه به اشاره با دست اكتفا كنند ) . 8 - احمد بن ابراهيم بن ادريس گويد : پدرم ميگفت : من آن حضرت را بعد از وفات امام حسن عسكرى عليه السلام در سن نزديك ببلوغ ديدم و دست و سرش را بوسيدم . 9 - احمد بن نضر گويد : نزد قنبرى خادم حضرت رضا عليه السلام كه از اولاد قنبر بزرگ ( غلام امير المؤمنين عليه السلام ) است ، سخن از جعفر بن على ( جعفر كذاب ) بميان آمد ، او وى را نكوهش كرد ، من گفتم غير او كسى از نسل امام نيست ، مگر تو كسى را ديده ئى ؟ ! گفت : من نديده‌ام ولى غير من ديده است ، گفتم : كه او را ديده است ؟ گفت : جعفر دو مرتبه او را ديده و او را داستانى است . شرح - آن داستان اينست كه : قنبرى گويد ، هنگامى كه جعفر كذاب براى گرفتن ميراث امام عسكرى عليه السلام نزاع و جدال ميكرد ، امام عصر - عج - از جاى نامعلومى ظاهر شد و فرمود : اى جعفر ! چرا متعرض حقوق من ميشوى ؟ او متحير و مبهوت گشت و آن حضرت هم غايب شد . سپس جعفر هر چند ميان مردم گشت او را نديد و بار ديگر چون جده آن حضرت ، مادر امام حسن عسكرى وفات كرد ، خودش دستور داده بود كه او را در همان خانه دفن كنند ، ولى جعفر با ايشان ستيزه ميكرد و ميگفت ؟ اين خانه منست و نبايد ديگرى در آن دفن شود ، ناگاه حضرت ظاهر شد و به او فرمود : اى جعفر : اين خانه از تو است ؟ ! سپس غايب شد و ديگر او را نديدند - مرآت ص 241 - .