حيات و علم و قدرت ، و غير اين از صفات كماليه ، به اينكه باز گشتيم بسوى او ، و فانى شديم در وى ذاتا و صفة و فعلا . و بر موجب حكم الهى كه مىفرمايد : « إِنَّ الله يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الأَماناتِ إِلى أَهْلِها ) * « 74 » ، اين صفات كماليه به صاحب حقيقى كمالات سپرديم . و حق نيز عطا داد ما را آن چه را از احوال اعيان ما دانست از امكان و حدوث و فقر و عجز ، بل هر چه را استعدادات ما از او طلب كرد از صفات كمال و نقصان ، آن را به ما عطا داد به ايجاد و اظهارش در وجود خارجى .
فصار الأمر مقسوما
باياه و إيانا
پس امر وجودى منقسم شد به آن چه ما از احوال خويش كه بر آن بوديم پيش از وجود خارجى به عرض او رسانيديم ، و به آن چه حق عطا داد ما را از وجود و كمالات لازمهء او بر موجب اقتضاى اعيان ما .
فأحياه الذي يدرى
بقلبي حين أحيانا
پس زنده ساخت دل مرا « 75 » به حيات علميه ، آن كه مطلع بود بر وى و بر استعدادش در أزل ، و در حينى [ كه ] أرواح و قلوب ما را به جناب ذاتيه احياء گردانيد ،
فكنا فيه أكوانا
و أعيانا و أمانا
و حال آن كه ما در غيب حق و علمش اعيان ثابته بوديم ، و در عالم أرواح اكوان موجوده مبدعه ، و در هنگام نزول به غيوب سماوات و ارض و مرور به منازل معادن و نباتات و حيوانات ، تا حين وصول بدين صورت انسانيه زمانها و روزگارها در غيب گذرانيديم تا در اين ديار بدين نشأت ظاهر گشتيم . بيت :
آن زمان كه نه زمين بود و زمان
ما همه بوديم در اعيان عيان
بود غيب علم حق ما را وطن
اندر آن حالت كه نى ما بود و من
پس برون كرديم سر از جيب غيب
از پى اظهار حق بى هيچ ريب
اندرين رحلت كه بد بىكيف و أين
عالم أرواح را داديم زين
چون به ما مىگفت حق الأمر لك
نى ملك بود آن زمان و نى فلك
چون يكى منزل فروتر آمديم
جان أشباح ملايك ما شديم
بعد از آن داديم از انعام عام
عرش و كرسى و فلكها را نظام
هامش
« 74 » س 4 ى 58 .
« 75 » پا : ما را .