به خدا ترا نسوزد رخ تو چو گل فروزد
كه خليل زاده اى تو ، ز قديم آشنايى
و اين همه از براى آنست تا شكايت به درگاه او برى ، و از روى غيرت به گوشهء چشم در غير او ننگرى ، و افتقارى كه لازم حقيقت تست جز به دو عرضه نكنى ، تا لطف چاره جوى او به رفع آلام تو قيام نمايد ، و به واسطه سؤال تو رفع أذى را از حضرت حق ، أذى از حق مرتفع شود ، از آن كه حقيقت تو هويت حق است ظاهر در صورت تو ، چون رفع أذى از نفس خويش خواستى رفع أذى از حق نيز خواسته باشى .
إذ أنت صورته الظاهرة . كما جاع بعض العارفين فبكى فقال له في ذلك من لا ذوق له في هذا الفن معاتبا له ، فقال العارف « إنما جوعنى لأبكى » . يقول إنما ابتلاني بالضر لأسأله في رفعه عنى ، و ذلك لا يقدح في كونى صابرا . فعلمنا أن الصبر إنما هو حبس النفس عن الشكوى لغير الله .
ارتفاع الم از تو ارتفاع الم از اوست ، چه تو صورت ظاهرهء اويى ، پس چون شدت ارتباط را دانستى ، دوا از درد دهندهء خويش [ 262 - ر ] جوى و از بهر التجاء به غير ، برهنه پا در خار زار « 37 » مپوى ، كه مسيحاى جان تو درهاى گلستان گشاده است « 38 » و اين صلا در داده :
اين به باز گرد و به درگاه ما بيا
بشنو ز آسمانها « حىّ على الصلا »
درهاى گلستان ز برايت گشاده ايم
در خار زار چند روى اى برهنه پا
جان را من آفريدم و دردش داده ام
آن كس كه درد داد همو سازدش دوا
چنان كه عارفى گرسنه شد و از گرسنگى بگريست پس كسى كه او را ذوق اين فن نبود ، در خطاب عارف زبان به عتاب گشاد . عارف گفت : مرا از آن روى گرسنه داشته است تا بگريم ، لا جرم مىگويد : مرا به ضرّ مبتلا ساختن از براى آنست كه رفع ضررى كه به من رسيده است از او خواهم . و اين در صابر بودن او قادح نيست . پس دانستيم كه صبر حبس نفس از شكوى است « 39 » به غير حق - سبحانه و تعالى - آه آه ، بيت
هامش
« 37 » قا : در + خازار .
« 38 » پا : « دوا از درد . . . است » نبود .
« 39 » قا : « است » نبود .