مسبب جز يك ذات نى . پس رجوع عبد به عين واحد كه مزيل هر الم است به سببى از اسباب اولى است [ 260 - پ ] از رجوع او به سبب خاص ، چه گاه باشد كه اين سبب موافق نباشد سببى را كه در علم حق است .
بيت
متاب رخ ز مسبب براى هر سببى
تو زينهار از او خواه هر نفس زنهار
فيقول إن الله لم يستجب لي و هو ما دعاه ، و إنما جنح إلى سبب خاص لم يقتضه الزمان و لا الوقت .
پس عبد داعى گويد كه دعاى مرا حق اجابت نكرد و حال آن كه او از حق نخواسته است ، بلكه ميل به غير كرده است ، و در صورت آن چه را سبب قربت تصور كرده همت بر او بسته ، و حال آن كه زمان و وقت اقتضاى ترتّب مطلوب بر آن سبب نمىكند ، پس بنده مىنالد كه ،
مسبب سبب اينجا در سبب در بست « 32 »
ببين به من كه چها مىكشم ز بى سببى
و حق تعالى از حال او اين خبر مىدهد كه ،
آنها كه ز ما خبر ندارند
گويند دعا اثر ندارد
فعمل أيوب بحكمة الله إذ كان نبيا .
پس ايوب - عليه السّلام - چون نبى بود عمل به حكمت كرد ، و دست از تشبّث به أذيال سبب باز داشت و رجوع به مسبب الأسباب اولى شمرد .
لما علم أن الصبر الذي هو حبس النفس عن الشكوى عند الطائفة ، و ليس ذلك بحدّ للصبر عندنا . و إنما حده حبس النفس عن الشكوى لغير الله لا إلى الله .
علماى ظاهر و بعضى اهل طريق كه هنوز به مقام تحقيق نرسيدهاند ، گويند :
صبر حبس نفس است از شكوى مطلقا .
و حد صبر نزد ما اين نيست ، بلكه حبس نفس است از شكوى « 33 » به غير حق ، نه شكايت به خدا ، از آن كه شكايت بردن به غير مستلزم اعراض است از حق و عدم رضا به احكامش . و شكايت الى الله اظهار عجز و مسكنت و افتقار الى الله است ، و اظهار اينكه حق - جلَّت قدرته - قادر است بر ازالت موجبات ، و اين همه محمود است ،
هامش
« 32 » پا : در سبب بسته است .
« 33 » پا : « و حد صبر . . . شكوى » نبود .