پس حق - سبحانه و تعالى - گاهى تجلى مىكند أشياء را به اسمائى كه بدان ايجاد و اظهار مىكند ، و أشياء را به كمالاتش ايصال مىنمايد . و گاهى تجلى مىنمايد به اسمائى كه بدان اسماء اعدام و اخفاء مىكند أشياء را .
و وقتى كه حق تعالى به حكم « كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ » « 47 » در هر روزى بل در هر آنى ، در شأنى است و تحصيل حاصل محال ، پس [ 233 - ر ] تجلى مىكند أشياء را دائما به اسمائى كه مقتضى ايجاد است ، پس ايجاد مىكند و تجلى مىكند به اسمائى كه مقتضى اعدام است ، لا جرم اعدام مىنمايد .
پس أشياء را در يك زمان متجلى مىشود به ايجاد و اعدام ، تا همه كار به او راجع شود كه « وَإِلَيْه يُرْجَعُ الأَمْرُ كُلُّه » « 48 » . و بدين تجلى انواع قيامات كه در بعضى مقامات مذكور شده ، حاصل مىگردد ، و چون ذات او دائما مقتضى شئون اوست ، لا جرم تجليات او دائمه است و ظهوراتش مستمره و شئونش متواليه و تعيّناتش متعاقبه .
و چون اقل جزو از زمان منقسم به دو آن است ، پس در يك « 49 » آن ايجاد حاصل مىشود و در آن ديگر اعدام . لا جرم ،
خداى جهان هر چه ابدا كند
بتجديد امثالش ابقا كند
ندارد بقائى بجز وجه او
بجز وجه او هيچ هستى مجو
چو حق بندهء را مظاهر شود
به ايجاد و اعدام قادر شود
نبود آصف از جن قوىتر به تن
و ليكن از او بود اعلم به فن
بلى هست بسيار داننده تر
به اسرار تصريف از جن بشر
بياورد او تخت بلقيس را
بنزد سليمان به نقل از سبا
و ليكن به اعدام و ايجاد بود
كه در علم تصريف استاد بود
و لا تقل « ثم » تقتضي المهلة ، فليس ذلك بصحيح ، و إنما « ثم » تقتضي تقدم الرتبة العلَّية عند العرب في مواضع مخصوصة كقول الشاعر :
« كهز الرديني ثم اضطرب »
و زمان الهز عين زمان اضطراب المهزوز بلا شك . و قد جاء بثم و لا مهلة . كذلك تجديد الخلق مع الأنفاس : زمان العدم زمان وجد المثل كتجديد الأعراض في
) *
هامش
« 47 » س 55 ى 29 .
« 48 » س 11 ى 123 .
« 49 » قا : يك .