و طايفهء ديگر كه با نيستى ساخته ، و دل از هستى پرداخته و روى از قيود وجود تافته و ذوق شهود در عين نابود دريافته مشاهدهء اين معنى كردهاند كه : مبدأ معتاد هر موجود و مرجع و معاد هر مشهود غير از عدم و نابود نيست ، لا جرم « وَإِلَيْه تُرْجَعُونَ « 28 » » را كشف حقيقت او پنداشته ، و « إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ ) * و * ( ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ « 29 » » را خطاب او انگاشته ، اماته و احيا و اعاده و ابدا را نسبت به دو كنند ، و قول شيخ فريد الدّين عطار خصّه الله بفيض الأنوار را مصدّق اين گفتار پندارند آن جا كه گفت ، نظم :
بگذر ز وجود و با عدم ساز
زيرا كه عدم ، عدم به نامست
مىدان به يقين كه از عدم خاست
هر جا كه وجود را نظامست
آرى چو عدم حيات بخشى است
موجوداتش به جان غلامست
و مقال مقبول حضرت قيّومى مولانا جلال الدّين رومى را كه گفت :
پيش آى و عدم شو كه عدم معدن جانست
ليكن نه چنين جان كه بجز غصّه و غم نيست
هم برين منوال مبيّن اين حال تصوّر كنند و حضرت حقيقة الحقائق و جناب معطى العطايا و خالق عدم را شناسند و در مقام احتجاج و اثبات استشهاد به امثال اين أبيات كنند كه ، نظم :
از آن سوى پرده چه شهرى شگرف است
كه عالم از آن جاست يك ارمغانى
به نو نو هلالى به نو نو خيالى
رسد تا نماند حقايق نهانى
نو ز كجا مىرسد كهنه كجا مىرود
گر نه وراى نظر عالم بىمنتهاست
پس به اعتبار مبدئيت و مرجعيت او را اوّل و آخر دانند ، و اسم باطن بر او اطلاق كرده او را در جميع مظاهر خلق ظاهر شناسند ، و احكام كثرت ظاهر را در جنب سلطنت باطن دائما مستهلك بينند و « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَه » « 30 » را درين باب دليلى واضح و برهانى راجح شمارند ، و قول سوختهء سبحات وجه باقى شيخ فخر الدين عراقى را كه گفت ، بيت :
پيش ازين ديدى جهان چون بود در كتم عدم
هم بر آن حالست حالى همچنان انداخته
هامش
« 28 » س 10 ى 56 .
« 29 » س 29 ى 8 و س 89 ى 28 .
« 30 » س 28 ى 88 .