جلال خود نباشد . لمؤلَّفه :
پس اندر جهان ذرّه اى هست نيست
كه از جام عشق او چو من مست نيست
لا جرم چون ديدند كه در اوّل سبب آفريدن كاينات ، محبّت عرفان ذات بود ، چنان كه « أحببت ان اعرف » مبيّن اين معنى است ، و در آخر واسطهء عرفان حقّ نيز محبّت ذات مطلق آمد چنان كه « فتحبّبت إليهم بالنّعم فعرفوني » مثبت اين دعوى است .
پس پيش ايشان صحّت اطلاق اسم اوّل و آخر بر حقيقت محبّت درين وجه ظاهر شد ، و چون اوّل به بطون موصوف بود ، و آخر به ظهور معروف گشت ، اطلاق ظاهر و باطن نيز بر او ظاهر آمد نه باطن . پس « * ( هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ ) * « 33 » » را اخبار از حقيقت محبّت دارند و اختلافات آثار او را قادح وحدت ذاتش نشمارند و گويند :
يكى از زمين تا به ايوان عرش
مقيمان كرسى نزيلان فرش
ز يك مىهمه مست گشته و ليك
بود در ميان فرقها نيك نيك
ز يك جو اگر روضه اى آب خورد
چو رويد ازو سنبل و شاخ و ورد
نه اين يك بود سرخ و آن يك سياه
ازين سان بود فيض الطاف شاه
ز مهرى كه شد زعفران زرد رو
بود سرخى لعل و مرجان ازو
ز عشقى كه شد عاشق خسته زرد
بود روى معشوق از او همچو ورد
در آتش نهى هيزم و چوب عود
ز هيزم شود دود و از عود سود
اگر عالمى تشنه از بهر آب
رود تشنه لب جانب بحر ناب
به قدر ظروف و اوانىّ خويش
برند آب از آن بحر زاخر نه بيش
امّا طايفهء ديگر كه مسعود به سعادت أزلي و محدود به حدّ لم يزلى و واصلان حضرت احدى و مقرّبان جناب صمدىاند كه به واسطهء جذبات دقايق جمال با كمال حقيقة الحقائق را ديده و به اعلى معارج اعتلا و اقصى مدارج ارتقا رسيدهاند « 34 » . رباعى :
سلاطين إقليم لطف و شيم
أساطين بنيان فضل و حكم
ز غير خدا ديده بر دوخته
وجود و عدم را بهم دوخته
و از وفور غيرت نظر بر غير محبوب نينداخته ، و سرّ مدحت « ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى » « 35 » بتحقيق شناخته ، به وجود و عدم كه محكومان حكم قهرمان قدماند نپرداخته ،
هامش
« 33 » س 57 ى 3 .
« 34 » پا : از عبارت . « پس شيخ به اظهار فصوص حكم . . . رسيدهاند » تكرار شده است .
« 35 » س 53 ى 17 .