ميرزا در مدت أقامت در كربلا ( متاسفانه مدت آن دقيقا معلوم نيست ) به رتبهاى از
علم ودانش رسيد كه به دريافت " اجازه " از دست أستاذ عظيم المنزلهاى مانند بهبهانى
كه هنوز هم از شهرت جهانى برخوردار است ، نائل گرديد وبه موطن خويش يعنى
لرستان برگشت ودر همان روستاى دره باغ از منطقه چاپلق ساكن گرديد . پس از زماني
به روستاى ديگر در همان منطقه بنام " قلعه بابو " كوچ مىكند . گويا ميرزا از اين دو
روستا ومدتي كه در آنها به سر برده خاطرات تلخى داشته است . حتى شايع شده است كه
ماجراى " مار " - كشيدن شكل مار - ميان ميرزا وشخص عوامفريبى در يكى از همان
روستاها رخ داده است !
ميرزا از قلعه بابو به أصفهان مهاجرت مىكند ودر مدرسه " كاسه گران " به تدريس
مىپردازد . ظاهرا از شرايط آنجا راضى بوده خصوصا از اين جهت كه در يك مركز علمي
ودرسى حضور داشته است . ليكن باز دست روزگار راحتش نمىگذارد ، يكى از علماى
مريدباز ورياست طلب نسبت به أو حسادت مىورزد وموجبات اذيت وآزارش را فرآهم
مىكند . وهمينگونه مسايل وحوادث است كه افرادى مانند محقق قمى را به شدت به
سوى روستاها مىراند وروزگار از اين گونه شلاقها بر پيكر مردان بزرگ ، بسيار دارد .
ميرزا از أصفهان به شيراز مىرود ، در پايتخت وكيل الرعايا ومريد كتاب " شرايع "
نيز به ميرزا خوش نمىگذرد روح آزاده ميرزا أو را در سازگارى با هر محيطى ناتوان
مىكرده است . ظاهرا بيش از دو يا سه سال در شيراز نمىماند على رغم شهرت كريم خان
زند به نيكوكارى وعلم ودانش دوستى ، توجهى به اين دانشمند بزرگ نمىشود . باز هم
بار سفر مىبندد . شيخ عبد المحسن ( يا پسرش موسم به شيخ مفيد ) مبلغ هفتاد تومان به
ميرزا كمك مىكند . پولى كه هم به زندگى ميرزا سر وسامان مىدهد وهم أو را براي
خريد كتاب به مقدارى كه دلش مىخواست قادر مىنمايد . دانشمند فقير به نوايى
مىرسد .
باز مطابق " از دست قيل وقال مردمان ملولم وانزوايم آرزوست " مجددا به روستاى
قلعه بابو پناه مىآورد . حوزه علميه كوچكى در آنجا داير مىكند اما اين انزوا گرايى
متواضعانه وگريزپايى از مدار رياست ونام وشهرت ، با كولهبار پر انباشت دانش أو سازگار
نبود . أو گنجى نبود كه هر ويرانهاى توان گنجايش أو را داشته باشد ، گو كه أو " در
سروري نكوبد وسر درد سر ندارد " ليكن چنين حالتي در همه ودست كم در أكثر نوابغ
جامع الشتات ( فارسي ) — صفحة 10
مساهمون: الميرزا القمي
ص١٠