3 . هاشم
اسم او عمرو بود و به خاطر مقام و مرتبهء بلندش به او « عمرو العلى » مىگفتند . مادر او عاتكه دختر مرّة السلميه بود . او را هاشم مىگفتند ؛ چون او اولين كسى بود كه براى قومش نان را خرد « 1 » و تريد مىكرد و در زمان قحطى به قومش مىداد . ( معنى هشم ، همان شكستن چيز خشك است . )
عبد المناف فرزندان ديگرى جز هاشم نيز داشت : مطّلب ، نوفل ، عبد شمس و هاشم بزرگترين و مطّلب كوچكترين فرزندان او بودند و عدهاى مىگويند كه عبد شمس و هاشم دوقلو بودهاند . يكى از آنها زودتر از ديگرى به دنيا آمده است و انگشتانش به پيشانى ديگرى چسبيده بود كه آن را جدا كردند و آن محل خونين شد ، فردى گفت : بين اين دو تن ، خونريزى خواهد بود .
آدم بن عبد العزيز در مدح عبد شمس مىگويد :
يا امين اللّه إنّى قائل * قول ذى دين و برّ و حسب
عبد شمس لا تهنه انّما * عبد شمس عمّ عبد المطّلب
عبد شمس كان يتولّ هاشما * هما بعد لأمّ و لأب
« اى امين خدا ، من گويندهء سخنان ديندار ، نيكوكار و باشرافت هستم .
عبد شمس را كوچك ندان ؛ چرا كه او عموى عبد المطّلب است . او با هاشم در يك زمان به دنيا آمده و اين دو از يك پدر و مادر هستند . » « 2 »
بعد از آنكه عبد مناف مرد ، پسرش ، هاشم ، عهدهدار تمام كارها از جمله سقايت و اطعام مردم شد . آبرسانى به حاجيان به واسطهء حوضهايى انجام مىشد كه در زمان قصىّ قرار داده بودند . آنها را در كنار
هامش
( 1 ) . معجم لغة الفقها ، ص 491 .
( 2 ) . تاريخ شهر دمشق ، ج 7 ، ص 462 .