بلكه اين دربارهء روزى است كه طلحة بن ابى طلحة براى جنگيدن خارج شد و فرياد مىزد : چه كسى با من مبارزه مىكند ؟ و هيچكس براى نبرد با او نرفت .
طلحة بن ابى طلحة گفت : شما مسلمانان مىپنداريد كه با شمشيرهايتان ما را به جهنم مىاندازيد و ما با شمشيرهايمان شما را به بهشت مىبريم ، پس مردى به مصاف من بيايد تا مرا با شمشيرش به آتش دوزخ داخل كند يا اينكه من او را با شمشيرم به بهشت وارد كنم .
حضرت على عليه السّلام براى نبرد با او خارج شد ، در حالى كه اينگونه رجز مىخواند :
انا ابن ذى الحوضين عبد المطّلب * و هاشم المطعم فى العام السغب
او فى بميعادى و احمى عن حسب
« من پسر كسى هستم كه صاحب دو حوض بزرگ است ، عبد المطلب ، و هاشم كه در سال قحطى مردم را اطعام مىكرد . من به عهد و پيمانم وفادارم و از حسب و نسبم دفاع مىكنم . »
پس خالد ملعون گفت : به خدا دروغ گفته است . به خدا قسم كه ابو تراب چنين نبوده است .
بعد از اين قتاده گفت : اى امير ، به من اجازه رفتن دهيد .
راوى مىگويد : قتاده برخاست و در حالى كه مردم را با دستش كنار مىزد ، از مسجد خارج شد و چنين مىگفت : خالد كافر و زنديق است . به خداى كعبه قسم ! خالد كافر و زنديق است . « 1 »
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 8 ، ص 113 - 111 ، ح 91 .