ملكوت جمال خود را مىبيند ، و اسامى خود را مشاهده مىكند . پس هر چيز كه در جبروت پوشيده و مجمل بودند ، اكنون در ملك ظاهر شدند و مفصّل گشتند . و ازين جهت جبروت را ليلة القدر و ليلة الجمعة مىگويند ؛ و ملك را يوم القيمة ، و يوم الجمعة ، و يوم الفصل ، و يوم البعث مىخوانند ، از جهت آنكه ماهيات موجودات جمله به يكبار در عالم جبروت بودند ، بعضى بهطريق جزئى ، و بعضى بهطريق كلّى ، و تقدير همه در عالم جبروت كردند و اندازه همه چيز در عالم جبروت معيّن گردانيدند :
« وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ »
. آن جمله كه در عالم جبروت مقدر گردانيده بودند ، و پوشيده و مجمل بودند ، اكنون در عالم ملك ظاهر شدند و مفصّل گشتند ، و از عالم اجمال به عالم تفصيل آمدند :
« فَهذا يَوْمُ الْبَعْثِ وَ لكِنَّكُمْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »
. 201
( 10 ) اى درويش ! يوم البعث سه روز است ، بعث صغرى ، بعث كبرى ، بعث اكبر ؛ و يوم الفصل چهار روز است .
فصل سوّم در بيان نصيحت
( 11 ) بدانكه در دماغ جمله آدميان انديشهء پادشاهى ، يا تمنّاى حاكمى ، يا سوداى پيشوايى سر برمىزند . و در دماغ آدميان يكى ازين سه بوده باشد البتّه . و دانا اين را به رياضات و مجاهدات بسيار از دماغ خود بيرون مىكند . و آخرين چيزى كه از دماغ دانا بيرون مىرود ، دوستى جاه است ، و باقى جمله به اين بلا گرفتاراند ، و در دوزخ بايست مىسوزند ، و به آتش حسد مىگدازند . و دليل بدين سخن آن است كه اعتقاد هركسى در حقّ خود چنان است كه البتّه در عالم او را مثل و مانند نيست ، هرگز خود را برابر ديگران نداند و نبيند ، هميشه خود را بهتر از ديگران بيند و داند . پس هر مرتبهاى كه در عالم بزرگتر باشد ، خود را خواهد ، و مستحقّ آن خود را بيند . و اگر آن مرتبه بهجاى ديگر باشد ، به آتش حسد مىگدازد . و اين طايفه همه روز در محفل و مجمع مدح خود گويند ، و دوست دارند كه ديگران مدح ايشان گويند ؛ و اگر مدح كسى ديگر گويند ، برنجند .
( 12 ) اى درويش ! هركجا عقل و علم كمتر باشد ، اين صفت آنجا غالبتر بود ؛ و هر كجا عقل و علم به كمال باشد ، اين انديشه در خاطر وى نگذرد ؛ و اگر بگذرد ، پناه با خداى برد تا خداى تعالى وى را ازين عذاب نگاه دارد .