براستى تاكنون زمامدارى را به نيكى انجام دادى ، و امانت را پرداختى . پس به سوى ما حركت كن ، بى آن كه مورد سوء ظنّ قرار گرفته يا سرزنش شده يا متّهم بوده و يا گناهكار باشى ، كه تصميم دارم به سوى ستمگران شام حركت كنم . دوست دارم در اين جنگ با من باشى ، زيرا تو از دلاورانى هستى كه در جنگ با دشمن ، و بر پا داشتن ستون دين از آنان يارى مىطلبم . إن شاء الله .
ترجمهء نامه 43
( نامه به مصقلة بن هبيرهء شيبانى ، فرماندار اردشير خرّه « فيروز آباد » از شهرهاى فارس ايران كه در سال 38 هجرى نوشته شد )
سخت گيرى در مصرف بيت المال
گزارشى از تو به من دادند كه اگر چنان كرده باشى ، خداى خود را به خشم آوردهاى ، و امام خويش را نا فرمانى كردهاى ، خبر رسيد كه تو غنيمت مسلمانان را كه نيزهها و اسبهايشان گرد آورده و با ريخته شدن خونهايشان به دست آمده ، به اعرابى كه خويشاوندان تواند ، و تو را برگزيدند ، مىبخشى ! به خدايى كه دانه را شكافت ، و پديدهها را آفريد ، اگر اين گزارش درست باشد ، در نزد من خوار شده و منزلت تو سبك گرديده است ! پس حق پروردگارت را سبك مشمار ، و دنياى خود را با نابودى دين آباد نكن ، كه زيانكارترين انسانى . آگاه باش ، حق مسلمانانى كه نزد من يا پيش تو هستند در تقسيم بيت المال مساوى است ، همه بايد به نزد من آيند و سهم خود را از من گيرند .
ترجمه نامه 44
( نامه به زياد بن أبيه در سال 39 هجرى آن هنگام كه امام با خبر شد ، معاويه نامهاى به او نوشته ، و به بهانه اينكه زياد برادر معاويه است مىخواهد او را فريب دهد ) . « 1 »
افشاى توطئه معاويه نسبت به زياد
اطلاع يافتم كه معاويه براى تو نامهاى نوشته تا عقل تو را بلغزاند ، و ارادهء تو را سست كند . از او بترس كه شيطان است ، و از پيش رو ، و پشت سر ، و از راست و چپ به سوى انسان مىآيد تا در حال فراموشى ، او را تسليم خود سازد ، و شعور و دركش را بر بايد . آرى ابو سفيان در زمان عمر بن خطّاب ادّعايى بدون انديشه و با وسوسهء شيطان كرد كه نسبى را درست مىكند ، و نه كسى با آن سزاوار ارث مىشود . ادّعا كننده چونان شترى بيگانه است كه در جمع شتران يك گله وارد شده تا از آبشخور آب آنان بنوشد كه ديگر شتران او را از خود ندانسته ، و از جمع خود دور كنند . يا چونان ظرفى كه بر پالان مركبى آويزان و پيوسته از اين سو بدان سو لرزان باشد .
( وقتى زياد نامه را خواند گفت به پروردگار كعبه سوگند كه امام عليه السلام به آنچه در دل من مىگذشت گواهى داد تا آن كه معاويه او را به همكارى دعوت كرد . « واغل » حيوانى است كه براى نوشيدن آب هجوم مىآورد امّا از شمار گله نيست و همواره ديگر شتران او را به عقب مىرانند ، و « نوط مذبذب » ظرفى است ،
هامش
( 1 ) زياد فرزند سميه كنيز حارث بن كلده و پدرش يك غلام رومى بنام عبيد بود ، و چند نفر از جمله ابو سفيان ادّعا مىكردند فرزند آنهاست كه معاويه بر أساس همين ادّعاى شرم آور ، زياد را برادر خود خواند و او را فريب داد ، و چون عدّهاى خود را پدر او مىخواندند او را زياد بن ابيه ( زياد پسر پدرش مىخواندند ) .