تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
نسبت به آنچه در اختيار دارى از خدا بترس ، و در حقوق الهى كه بر تو واجب است انديشه كن ، و به شناخت چيزى همّت كن كه در نا آگاهى آن معذور نخواهى بود ، همانا اطاعت خدا ، نشانه‌هاى آشكار ، و راه‌هاى روشن و راهى ميانه و هميشه گشوده ، و پايانى دلپسند دارد كه زيركان به آن راه يابند ، و فاسدان از آن به انحراف روند ، كسى كه از دين سرباز زند ، از حق روى گردان شده ، و در وادى حيرت سرگردان خواهد گشت ، كه خدا نعمت خود را از او گرفته ، و بلاهايش را بر او نازل مىكند . معاويه اينك به خود آى ، و به خود بپرداز ! زيرا خداوند راه و سرانجام امور تو را روشن كرده است . امّا تو همچنان به سوى زيانكارى ، و جايگاه كفر ورزى ، حركت مىكنى ، خواسته‌هاى دل تو را به بدىها كشانده ، و در پرتگاه گمراهى قرار داده است ، و تو را در هلاكت انداخته ، و راه‌هاى نجات را بر روى تو بسته است .

ترجمهء نامه 31

( نامه به فرزندش امام حسن عليه السّلام وقتى از جنگ صفين باز مىگشت و به سرزمين « حاضرين » رسيده بود در سال 38 هجرى ) « 1 »

1 انسان و حوادث روزگار

از پدرى فانى ، اعتراف دارنده به گذشت زمان ، زندگى را پشت سر نهاده - كه در سپرى شدن دنيا چاره‌اى ندارد - مسكن گزيده در جايگاه گذشتگان ، و كوچ كنندهء فردا ، به فرزندى آزمند چيزى كه به دست نمىآيد ، روندهء راهى كه به نيستى ختم مىشود ، در دنيا هدف بيمارىها ، در گرو روزگار ، و در تيررس مصائب ، گرفتار دنيا ، سودا كنندهء دنياى فريب كار ، وام دار نابودىها ، اسير مرگ ، هم سوگند رنجها ، هم نشين اندوه‌ها ، آماج بلاها ، به خاك در افتادهء خواهش‌ها ، و جانشين گذشتگان است . پس از ستايش پروردگار ، همانا گذشت عمر ، و چيرگى روزگار ، و روى آوردن آخرت ، مرا از ياد غير خودم باز داشته و تمام توجه مرا به آخرت كشانده است ، كه به خويشتن فكر مىكنم و از غير خودم روى گردان شدم ، كه نظرم را از ديگران گرفت ، و از پيروى خواهشها باز گرداند ، و حقيقت كار مرا نماياند ، و مرا به راهى كشاند كه شوخى بر نمىدارد ، و به حقيقتى رساند كه دروغى در آن راه ندارد . و تو را ديدم كه پارهء تن من ، بلكه همهء جان منى ، آنگونه كه اگر آسيبى به تو رسد به من رسيده است ، و اگر مرگ به سراغ تو آيد ، زندگى مرا گرفته است ، پس كار تو را كار خود شمردم ، و نامه‌اى براى تو نوشتم ، تا تو را در سختىهاى زندگى رهنمون باشد . حال من زنده باشم يا نباشم .
هامش
( 1 ) حاضرين ، روستاهاى بين شام و عراق ، يا روستاهاى اطراف شهر « بالس » شهرى از توابع شام مىباشد .