تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 517

مساهمون:

ص٥١٧
نوشته‌اى كه نزد تو براى من و ياران من چيزى جز شمشير نيست ! در اوج گريه انسان را به خنده وا مىدارى ! فرزندان عبد المطلب را در كجا ديدى كه پشت به دشمن كنند ؟ و از شمشير بهراسند ؟ پس « كمى صبر كن كه هماورد « 1 » تو به ميدان آيد » آن را كه مىجويى به زودى تو را پيدا خواهد كرد ، و آنچه را كه از آن مىگريزى در نزديكى خود خواهى يافت ، و من در ميان سپاهى بزرگ ، از مهاجران و انصار و تابعان ، به سرعت به سوى تو خواهم آمد ، لشكريانى كه جمعشان به هم فشرده ، و به هنگام حركت ، غبارشان آسمان را تيره و تار مىكند . كسانى كه لباس شهادت بر تن ، و ملاقات دوست داشتنى آنان ملاقات با پروردگار است ، همراه آنان فرزندانى از دلاوران بدر ، و شمشيرهاى هاشميان مىآيند كه خوب مىدانى لبه تيز آن بر پيكر برادر و دايى و جدّ و خاندانت چه كرد ، « 2 » مىآيند . « و آن عذاب از ستمگران چندان دور نيست »

ترجمهء نامه 29

( نامه به مردم بصره ، در سال 38 هجرى آنگاه كه معاويه قصد توطئه در بصره را داشت )

هشدار به مردم بصره

شما از پيمان شكستن ، و دشمنى آشكارا با من آگاهيد . با اين همه جرم شما را عفو كردم ، و شمشير از فراريان برداشتم ، و استقبال كنندگان را پذيرفتم ، و از گناه شما چشم پوشيدم ، اگر هم اكنون كارهاى ناروا ، و انديشه‌هاى نابخردانه ، شما را به مخالفت و دشمنى با من بكشاند ، سپاه من آماده ، و پا در ركابند . و اگر مرا به حركت دوباره مجبور كنيد ، « 3 » حمله‌اى بر شما روا دارم كه جنگ جمل در برابر آن بسيار كوچك باشد ، با اينكه به ارزش‌هاى فرمانبردارانتان آگاهم ، و حق نصيحت كنندگان شما را مىشناسم ، و هرگز به جاى شخص متّهمى ، انسان نيكوكارى را نخواهم گرفت ، و هرگز پيمان وفاداران را نخواهم شكست .

ترجمهء نامه 30

( نامه ديگرى به معاويه )

پند و هشدار به معاويه

هامش
( 1 ) حمل ، مردى شجاع از طايفهء قشير بود كه يك تنه جنگيد و شتران خود را باز پس گرفت . « مهلت ده تا حمل به ميدان آيد » كه ضرب المثل شد براى ، هماورد طلبيدن در ميدان . ( 2 ) برادر معاويه ، حنظلة بن ابى سفيان ، دائى معاويه وليد بن عتبه ، و جد معاويه عتبة بن ربيعه پدر هند ، بود . ( 3 ) پس از هجوم عمرو عاص به مصر و كشته شدن محمّد بن ابى بكر ، مخالفان امام در بصره نيز به فكر شورش افتادند ، صحّار بن عباس عبدى نامه‌اى به معاويه نوشت و از او خواست مردى را به بصره بفرستند تا مخالفان را سازماندهى كند ، معاويه خوشحال شد و ابن حضرمى را فرستاد كه تحرّكاتى پديد آمد ، و سران و بزرگان قبائل رو در روى هم قرار گرفتند ، وقتى به امام در كوفه اطّلاع دادند آن حضرت اين نامه را نوشت ، و سر انجام طرفداران امام ابن حضرمى را شكست داده او را كشتند . « الغارات ج 2 ص 373 - 412 »