« حق را اگر توانى بگير ، و يا اگر تو را از حق محروم دارند ، يا با غم و اندوه صبر كن ، و يا با حسرت بمير ! » به اطرافم نگريستم ديدم كه نه ياورى دارم ، و نه كسى از من دفاع و حمايت مىكند ، جز خانوادهام كه مايل نبودم جانشان به خطر افتد . پس خار در چشم فرو رفته ، ديده بر هم نهادم ، و با گلوى استخوان در آن گير كرده ، جام تلخ را جرعه جرعه نوشيدم ، و در فرو خوردن خشم در امرى كه تلختر از گياه حنظل ، و دردناكتر از فرو رفتن تيزى شمشير در دل بود شكيبايى كردم !
( اين گفتار در ضمن خطبههاى گذشته آمد لكن به خاطر اختلاف روايت آن را دوباره آورديم )
ترجمهء خطبه 218
( در بارهء كسانى كه براى جنگ با او به بصره رفتند )
افشاى خيانت ناكثان
بر كارگزاران و خزانه داران بيت المال مسلمانان كه در فرمان من بودند ، و بر مردم شهرى كه تمامى آنها بر اطاعت من ، و وفادارى در بيعت با من وحدت داشتند ، هجوم آوردند ، آنان را از هم پراكندند ، و به زيان من ، در ميانشان اختلاف افكندند ، و بر شيعيان من تاختند ، گروهى را با نيرنگ كشتند ، و گروهى دست بر شمشير فشرده با دشمن جنگيدند تا صادقانه خدا را ملاقات كردند .
ترجمهء خطبه 219
( در ميدان نبرد جمل در سال 36 هجرى وقتى به جنازه طلحه « 1 » و عبد الرحمن بن عتاب « 2 » رسيد فرمود )
تأسّف بر كشتگان جمل
ابو محمد ( طلحه ) در اين مكان ، غريب مانده است ! به خدا سوگند خوش نداشتم قريش را زير تابش ستارگان كشته و افتاده بينم ! به خونخواهى ، بر فرزندان « عبد مناف » دست يافتم ، ولى سر كردگانى « بنى جمح » از دستم گريختند ، آنان براى كارى كه در شأن آنها نبود سر بر افراشتند ، و پيش از رسيدن به آن سركوب شدند .
ترجمهء خطبه 220
پويندهء راه خدا
عقلش را زنده كرد و نفس خويش را كشت ، تا آنجا كه جسمش لاغر ، و خشونت اخلاقش به نرمى گراييد ، برقى پر نور براى او درخشيد ،
هامش
( 1 ) طلحه ، پسر عبد اللّه ، پدرش از قبيلهء بنى تميم و مادرش دختر عبد اللّه بن عماد بود كه در جنگ جمل مروان بن حكم با تيرى او را كشت .
( 2 ) عتّاب نوهء اميّة بن عبد الشّمس بود .