تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
بندگان خدا ! شما را به ترسيدن از خدا و فرمانبردارى او سفارش مىكنم كه نجات فردا و مايهء رهايى جاويدان است . خدا آنگونه كه سزاوار بود شما را ترسانيد ، و چنان كه شايسته بود اميدوارتان كرد ، و دنيا و بىاعتبارى آن و نابود شدنى بودن و دگرگونى آن را براى شما تعريف كرد . پس از آنچه در دنيا شما را به شگفتى وامىدارد روى گردانيد ، زيرا كه مدت كوتاهى در آن اقامت داريد ، دنيا به خشم خدا نزديكترين و از خشنودى خدا دورترين جايگاه است . پس اى بندگان خدا ، از غم و اندوه و سرگرمىهاى دنيا چشم برگيريد زيرا شما به جدايى و دگرگونيهاى امور دنيايى يقين داريد ، و چونان دوست مهربانى كه نصيحت‌گر و كوشا براى نجات رفيقش تلاش كند ، خويشتن را از دنيا دور نگهداريد . و از آنچه بر گذشتگان شما رفت عبرت گيريد ، كه چگونه ، بند بند اعضاى بدنشان از هم گسست ، چشم و گوششان نابود شد ، شرف و شكوهشان از خاطره‌ها محو گرديد ، و همهء ناز و نعمت‌ها و رفاه‌ها و خوشىها پايان گرفت ، كه نزديكى فرزندان به دورى و از دست دادنشان ، و همدمى همسران ، به جدايى تبديل شد ، ديگر نه به هم مىنازند ، و نه فرزندانى مىآورند ، و نه يكديگر را ديدار مىكنند ، و نه در كنار هم زندگى مىكنند ! پس اى بندگان خدا ! بپرهيزيد ، چونان پرهيز كسى كه به نفس خود چيره ، و بر شهوات خود پيروز ، و با عقل خود به درستى مىنگرد ، زيرا كه جريان انسان آشكار ، پرچم بر افراشته ، جادّه هموار ، و راه ، روشن و راست است .

ترجمه خطبه 162

( در سال 37 هجرى در صفّين ، شخصى از طايفه بنى اسد پرسيد : چگونه شما را از مقام امامت كه سزاوارتر از همه بوديد كنار زدند ؟ فرمود : )

1 علل و عوامل غصب امامت

اى برادر بنى اسدى ! تو مردى پريشان و مضطربى كه نابجا پرسش مىكنى ، ليكن تو را حق خويشاوندى است ، « 1 » و حقّى كه در پرسيدن دارى و بىگمان طالب دانستنى . پس بدان كه : آن ظلم و خود كامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد ، در حالى كه ما را نسب برتر و پيوند خويشاوندى با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم استوارتر بود ، جز خودخواهى و انحصار طلبى چيز ديگرى نبود كه : گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند ، و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند ، داور خداست ، و بازگشت همه ما به روز قيامت است . ( در اينجا شعر امرء القيس را خواند كه : ) « واگذار داستان تاراج آن غارتگران را ، و به ياد آور داستان شگفت دزديدن اسب سوارى را » « 2 »

2 شكوه از ستم‌هاى معاويه

بيا و داستان پسر ابو سفيان را به ياد آور ، كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند .
هامش
( 1 ) زينب دختر جحش ، يكى از همسران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از قبيلهء بنى اسد بود . ( 2 ) شعر از امرأ القيس است . وى پس از كشته شدن پدرش ، به خالد بن سدوس پناهنده شد . مردم بنى جديله به او حمله كرده اموال و شترهايش را بردند . خالد به او گفت اسب سوارىات را به من ده تا اموال تو را باز پس گيرم . خالد بر اسب او سوار شده خود را به مردم ( بنى جديله ) رساند و اعلام كرد اين شتران و اموال از آن پناهندهء من است آن را برگردانيد ، مردم حمله كردند و اسب سوارى را هم از دست او در آوردند ! وقتى خبر به امرأ القيس رسيد اين شعر را سرود يعنى : غارت گذشته را واگذار ، هم اكنون سخن از دزديده شدن اسب سوارى من بگو . امام عليه السّلام مىخواهد بفرمايد كه : واگذار صحبت از غصب خلافت در گذشته را و به اين بينديش كه با معاويه چه بايد كرد ؟