تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 42

مساهمون:

ص٤٢
« اگر باقى شهرها را نيز بگيرد كشورش بزرگ خواهد شد و لشكرش فزونى خواهد يافت و آنچه را هم كه در دست شماست از شما خواهد گرفت . » جلال الدين تازه از تفليس به سوى خلاط روانه شده بود و مىخواست آن جا را بگيرد . ولى همين كه خبر طغيان براق حاجب را شنيد ، خلاط را ترك گفت و رهسپار كرمان گرديد . پيشاپيش رسولى را با خلعت‌هائى به نزد براق حاجب ، صاحب كرمان ، فرستاد كه او را مطمئن و آسوده خاطر سازد تا بدون رعايت احتياط و آمادگى براى دفاع پيش وى بيايد . ولى همين كه فرستادهء جلال الدين به كرمان رسيد ، براق حاجب دريافت كه آن دلجوئى ظاهرى ، نيرنگى براى بدام انداختن اوست زيرا به روش معمولى جلال الدين آشنائى داشت . از اين رو آنچه را كه به چشمش گرانبها و سودمند بود برگرفت و به دژى بلند رفت و در آن جا پناهنده شد . گروهى از ياران خود را نيز كه مورد اعتمادش بودند به دفاع و نگهدارى حصن‌ها گماشت . آنگاه كسى را به نزد جلال الدين فرستاد و برايش پيام داد و گفت : « من بنده و مملوك تو هستم و هنگامى كه خبر آمدن تو را بدين سرزمين شنيدم آن را براى تو خالى كردم زيرا از آن تست و اگر مىدانستم كه مرا به جان امان خواهى داد بىگمان به درگاه تو حاضر مىشدم . ولى از اين كار بيم دارم . » فرستادهء جلال الدين خوارزمشاه براى براق حاجب سوگند