به دو گفت : « سرت را بر زمين بگذار و تكان نخور تا من برگردم . »
آن مرد سر خود را بر زمين گذاشت .
سرباز مغول رفت و شمشيرى آورد و سر او را بريد .
مردى براى من حكايت كرد و گفت :
« من و هفده مرد ديگر به راهى مىرفتيم . يك سوار مغول به ما رسيد و دستور داد كه هر يك از ما دستهاى ديگرى را ببندد .
ياران من اجراى دستور او را آغاز كردند .
به ايشان گفتم : اين تنها يك نفر است . ما براى چه او را نكشيم و نگريزيم ؟
گفتند : مىترسيم .
گفتم : اين مرد مىخواهد هم اكنون شما را بكشد . بنابر اين ما او را مىكشيم ، شايد خدا نجاتمان بدهد .
ولى به خدا هيچكس جرئت نكرد كه چنين كارى بكند .
آخر من كاردى برگرفتم و او را كشتم و همه گريختيم و نجات يافتيم . »
امثال اين وقايع بسيار است .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 155
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٥