تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
به دو گفت : « سرت را بر زمين بگذار و تكان نخور تا من برگردم . » آن مرد سر خود را بر زمين گذاشت . سرباز مغول رفت و شمشيرى آورد و سر او را بريد . مردى براى من حكايت كرد و گفت : « من و هفده مرد ديگر به راهى مىرفتيم . يك سوار مغول به ما رسيد و دستور داد كه هر يك از ما دست‌هاى ديگرى را ببندد . ياران من اجراى دستور او را آغاز كردند . به ايشان گفتم : اين تنها يك نفر است . ما براى چه او را نكشيم و نگريزيم ؟ گفتند : مىترسيم . گفتم : اين مرد مىخواهد هم اكنون شما را بكشد . بنابر اين ما او را مىكشيم ، شايد خدا نجاتمان بدهد . ولى به خدا هيچكس جرئت نكرد كه چنين كارى بكند . آخر من كاردى برگرفتم و او را كشتم و همه گريختيم و نجات يافتيم . » امثال اين وقايع بسيار است .