را مىخواند ، و كجا مىبرد تو را ؟ گفت : به كشتن . گفتم : چگونه ؟ گفت : من مردى را از آن شما بكشتهام به آسيايى كه بر او افگندهام از حصن ، و نام آن مرد خلَّاد بن سويد بود ، او را بيرون ( 1 ) بردند و گردن بزدند به قصاص خلَّاد .
عايشه گفت : مرا از دليرى و طيب نفس او به قتل فراموش نمىشود كه او دانست كه او را بخواهند كشتن و مبالات نمىكرد .
محمّد بن اسحاق گفت از زهرى كه : زبير بن [ باطا ] ( 2 ) القرظىّ در روز كارزار ( 3 ) در جاهليّت ( 4 ) به ثابت بن قيس بن شمّاس بگذشت و او را اسير گرفته بودند ، او را موى پيشانى ببريد و رها كرد ، و اين علامت امان ( 5 ) اسيران بودى در عرب ، و به آن معنى بر او دست منّتى ثابت كرد . اين روز ثابت » او را ديد باز شناخت . او را گفت : يا زبير ! ( 7 ) مرا مىشناسى ؟ گفت : چگونه نمىشناسم ، تو آنى كه من تو را در فلان وقعه از كشتن خلاص دادم و رها كردم تو را .
ثابت گفت : من مىخواهم تا تو را مكافات ( 8 ) كنم امروز ، بيامد و رسول را گفت :
يا رسول اللَّه ! زبير القرظىّ را بر من دست نعمتى هست ، و من مىخواهم تا مكافات ( 9 ) كنم او را . او را به من ببخش به جان . گفت : بخشيدم . بيامد و گفت : خون تو از رسول بخواستم .
گفت : زندگانى را چه خواهم كردن با بردگى زن و فرزندان ؟ ثابت بيامد و گفت : يا رسول اللَّه ! زن و فرزندش ( 10 ) را به من ببخش . گفت : بخشيدم . باز آمد و گفت : بخواستم و ببخشيد .
گفت : زن و فرزند را چه خواهم كرد به پيرى با درويشى ؟ برفت و رسول را گفت : يا رسول اللَّه ! مالش نيز به من بخش . گفت : ببخشيدم . بيامد و گفت : تو را و فرزندت را و مالت را از رسول خداى بخواستم و او ببخشيد .
هامش
( 1 ) . آط ، آب ، آج ، مش : برون .
( 2 ) . اساس : افتادگى دارد ، از آط ، افزوده شد .
( 3 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : روزگار .
( 4 ) . آط : جاهليت در كارزارى ، آب ، آج ، لب ، مش : جاهليت در كارزار .
( 5 ) . ديگر نسخه بدلها ، بجز كا : ندارد .
( 6 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : ثابت بن قيس .
( 7 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش تو .
( 9 - 8 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش ، كا : مكافاتى .
( 10 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : فرزندان او را .