عكرمه گفت : لقمان غلامى بود از آن دهقانى ، و او را جز او غلامان ( 1 ) بودند .
ايشان را به باغ فرستادى تا ميوه آرند . ايشان ( 2 ) ميوهء نكوتر بخوردندى ، و لقمان هيچ نخوردى .
او گفت : چرا ميوهء بد مىآرى » ؟ همانا آنچه نيك است ( 4 ) آن مىخورى ( 5 ) ، و آنچه رد ( 6 ) است پيش من مىآرى » ؟ گفتند : لقمان مىخورد .
گفت ( 8 ) : بفرماى تا پارهاى آب گرم آرند و ما را ده ( 9 ) تا باز خوريم تا هر كس آنچه خورده است ( 10 ) قى كند . همچنين كرد ( 11 ) ، از گلوى لقمان جز آب ( 12 ) تهى بر نيامد ، و از گلوى ايشان آنچه خورده بودند ( 13 ) .
و گفتند : اوّل چيزى كه از حكمت شنيدند از لقمان آن بود كه ، خواجهاش در طهارت جاى شد ، دير مقام كرد . چون بيرون آمد گفت ( 14 ) : سيّدى ! دير مقام مكن آن جا كه جگر از آن رنجور شود ، و ناسور آرد ، و حرارت بر سر دهد . بفرمود تا اين كلمات بر در طهارت جايها نبشتند ( 15 ) ، تا هر كه در او شود بخواند و كار بندد .
عكرمه گفت : روزى خواجهء او مست بود ، با مقامران و مخاطران خود گرو بست كه آب بحيره باز خورد جمله ، چون هشيار شد ( 16 ) بدانست كه بد گفته است ، و در گرو بماند و مقمور شد . لقمان را بخواند و گفت : تو را براى كارهاى مشكل دارم ، چه تدبير دانى اين را ؟ گفت : رها كن تا بيايند و مطالبه ( 17 ) كنند . آمدند و مطالبه كردند ، لقمان گفت : او گرو بر آب بحيره بست آنچه اين ساعت در اوست ، شما به روى ( 18 ) مادّهء رودها از او بگردانى تا او باقى باز خورد . گفتند : ما نتوانيم مادّهء ( 19 ) او باز بريدن .
هامش
( 1 ) . مش ديگر .
( 2 ) . آج ، لب را .
( 7 - 3 ) . آب ، آج ، لب ، مش ، كا : مىآريد .
( 4 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش از .
( 5 ) . آط : بخورى ، آب : مىبخوريد ، آج ، لب ، كا : مىخوريد .
( 6 ) . كذا در اساس ، آط ، آب ، آج ، لب ، مش ، كا : بد .
( 8 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : لقمان گفت .
( 9 ) . مش : بده .
( 10 ) . آج ، لب : خورده باشد .
( 11 ) . آج ، لب : كردند .
( 12 ) . آط ، آب ، آج ، لب گرم .
( 13 ) . مش بر آمد .
( 14 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش يا .
( 15 ) . آط ، آب ، لب ، مش : بنوشتند ، آج : بنويشتند .
( 16 ) . آط ، آب ، آج ، لب ، مش : شدند .
( 17 ) . لب : مطالبت .
( 18 ) . آج ، لب ، مش و .
( 19 ) . آج ، لب از .