نباشد ( 1 ) .
* ( قالَتْ إِحْداهُما ) * ، گفت يكى از ايشان دو : * ( يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْه ) * ، يا پدر به مزد بستان اين مرد را كه بهتر كس كه او را به مزد بستانى ، مردى باشد قوى و امين ، او را وصف كرد به قوّت و امانت . پدر او را گفت : از كجا دانى قوّت و امانت او ؟ گفت :
قوّت او از آن جا دانم كه سنگى كه به جمع ( 2 ) بسيار برنتوانند گرفتن او به تنهايى ( 3 ) برداشت و بينداخت ، و امانت او از آن جا دانستم كه در ره كه مىرفت مرا بازپس داشت تا در اندام من ننگرد .
مانند اين معجزه ( 4 ) امير المؤمنين را - عليه السّلام - بود در صفّين ، و آن ، آن بود كه :
چون روى به صفّين نهاد به بعضى منازل فرود آمدند كه آن جا آب نبود ، و مردم و چهار پايان سخت تشنه بودند ، برفتند و از جوانب آب طلب كردند ، نيافتند . باز آمدند و امير المؤمنين را خبر دادند و گفتند : يا امير المؤمنين ! در اين نواحى هيچ آب نيست و تشنگى بر ما ( 5 ) غالب شد ( 6 ) ، تدبير چيست ؟ امير المؤمنين عليه السّلام - بر نشست و لشكر با او ، پارهاى برفتند ، از ره عدول كرد . ديرى پديد آمد در ميان بيابان ، آن جا رفتند .
امير المؤمنين گفت : اين راهب را آواز دهيد . آوازش ( 7 ) دادند . او به كنار دير آمد .
امير المؤمنين گفت : يا راهب ! هيچ بدين نزديكى آبى هست كه اين قوم باز خورند ؟ ، كه هيچ آب نماند ما را . راهب گفت : از اين جا تا آب دو فرسنگ بيش است ، و جز آن آب نيست اين جا ، و اگر نه آنستى كه مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتير ( 8 ) به كار برم ، از تشنگى هلاك شدمى .
قوم گفتند : يا امير المؤمنين ! اگر صواب بينى تا آن جا رويم اكنون كه هنوز قوّتى و رمقى مانده است . امير المؤمنين گفت : حاجت نيست به آن . آنگه از جانب قبله اشارت كرد به جايى [ 179 - ر ] و گفت : اين جا بر كنى كه آب است . مردم
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، آل : نيست .
( 2 ) . همهء نسخه بدلها : به جمعى .
( 3 ) . آط : بتنها ، آب ، آج ، لب ، مش : تنها .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز آل : معجز .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها : چهار پايان .
( 6 ) . همهء نسخه بدلها : است .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها : او را .
( 8 ) . آج ، لب ، آل ، مش : تعسّر .