گفتند : اين از آن است كه خدايان شما بر شما خشم گرفتند كه رها كردهاى تا اين مرد ايشان را دشنام مىدهد و عيب مىكند . و بر جمله اتّفاق كردند ( 1 ) كه اين مرد را ببايد كشتن تا رضاى خدايان خود حاصل كنيم . بيامدند و گنگها بساختند دراز از ارزيز به فراخناى چاهى ، و بر يكديگر نهادند تا به فراز زمين آن چشمه ، آنگه آبى كه در او حاصل بود بپرداختند و در آن جا چاهى بكندند و آن پيغامبر را در ( 2 ) چاه كردند و آن بت مهين ( 3 ) را كه از سنگ بود بياوردند و بر سر آن چاه نهادند ، گفتند : تا ناله و فرياد او اين بت مهين ما شنود تا باشد كه از ما راضى شود ، و آن پيغامبر در آن چاه مىناليد و خداى را دعا كرد تا خداى تعالى قبض روح او كرد .
آنگه خداى تعالى جبريل را گفت : اين بندگان كافر نعمت را طول حلم و أنات من مغرور كرد ، ساليان است تا عبادت جز من مىكنند و پيغامبر مرا بكشتند ، من از ايشان انتقام خواهم كشيدن ، و سوگند خوردم به عزّت خود كه ايشان را نكال و عبرت جهانيان گردانم .
آنگه چون نوبت عيد ايشان بود ، بر عادت به عيد رفتند و به سجده و قربان و به لهو و نشاط مشغول شدند ، خداى تعالى بادى بفرستاد سرخ سخت ، ايشان از آن بترسيدند و بهرى با بهرى مىگريختند ، خداى تعالى فرمان داد زمين را تا در زير پاى ايشان سنگ كبريت گشت ، و ابرى سياه از بالاى سر ايشان باستاد ( 4 ) و آتش بر ايشان بباريد و ايشان در آن جا گداخته شدند چنان كه ارزيز در آتش گداخت ، اين است قصّهء اصحاب الرّس كه پرسيدى .
بعضى دگر گفتند از اهل علم ، اصحاب الرّسّ دو بودند : امّا يكى از ايشان بدوى بودند اهل خيمه و خداوندان مواشى و چهار پايان بودند ( 5 ) ، خداى تعالى پيغامبرى به ايشان فرستاد او را بكشتند . آنگه وليّى را بفرستاد ، آن ولى با ايشان جهاد كرد و با ايشان مناظره و مجادله كرد و گفت : شما چه چيز مىپرستى ؟ گفتند :
خداى ما در اين درياست ، و دريايى بود كه ايشان بر كنار آن دريا بودند . و هر ماه يك بار
هامش
( 1 ) . آب ، آز : كردندى .
( 2 ) . آب ، آز ، آل ، مش آن .
( 3 ) . آز : مهتر .
( 4 ) . آب ، آج ، لب ، آز ، مش : بايستاد .
( 5 ) . آب ، آج ، لب ، آز : بودندى .