گفتند : [ اى پدر ] ( 1 ) ما چه بوده است تو را كه ايمن نمىدارى ما را بر يوسف ، و ما او را نصيحت كنيم ( 2 ) [ 1 - پ ] .
( 3 )
بفرست او را با ما فردا تا بچرد و بازى كند و ما او را نگاهداريم ( 4 ) .
گفت دژم كند ( 5 ) مرا آن كه ببرى شما او را و ترسم كه بخورد او را گرگ و شما از او بى خبر باشى .
گفتند : اگر بخورد او را گرگ - و ما جماعتىايم - ما آنگه زيان كاران باشيم .
چون ببردند او را و عزم كردند ( 6 ) كه كنند او را در قعر چاه ، و وحى كرديم به او كه خبر دهى ( 7 ) تو ايشان را به كارشان اين ، و ايشان نمىدانند .
آمدند به پدرشان شبانگاه مىگريستند .
گفتند : اى پدر ما ، ما برفتيم ( 8 ) و سبق مىبرديم و رها كرديم يوسف را بنزديك متاع ما ، بخورد او را گرگ و تو باور ندارى ( 9 ) ما را و اگر چه ما راستيگرايم ( 10 ) .
آوردند بر پيرهن خونى دروغ ، گفت : بل بياراست
هامش
( 1 ) . اساس ، زير برش صحافى رفته ، از قم ، افزوده شد .
( 2 ) . قم : كنندگانيم .
( 3 ) . اساس ، قم ، آو : نرتع و نلعب ، كه با توجّه به قرآن مجيد تصحيح شد .
( 4 ) . قم : نگاهدارانايم .
( 5 ) . آو ، بم : اندوهگن كند .
( 6 ) . آو ، بم ، آج : گرد آمدند .
( 7 ) . آو ، بم ، آج : خبر كردى .
( 8 ) . آو ، بم : بشديم .
( 9 ) . قم : نيستى تو بباور دارنده .
( 10 ) . قم : هستيم ما راست گويان ، آو ، بم ، آج : راست گويانايم .