و گفتهاند : براى آن نشناختند او را كه او برقع به رو ( 1 ) فرو گذاشته بود . و گفتند :
براى طول عهد كه ميان ايشان شست ( 2 ) سال بود . و بعضى حكما گفتند : براى آن او را نشناختند كه ، معصيت ، نكره بار آرد و ديدهء شناخت را تاريك كند . چون يوسف در ايشان نگريد و با ايشان سخن گفت ، و ايشان به زبان عبرانى با او سخن گفتند ، يوسف - عليه السّلام - چنان نمود كه شما را نمىشناسم ، گفت : شما چه مردمانى ؟
گفتند : ما جماعتى شبانانيم ، ولايت ما را قحط رسيده است و ما آمدهايم تا ما را طعامى فروشى . يوسف گفت : نبايد تا ( 3 ) شما جاسوس باشى ، آمدهاى تا ملك من بنگرى و عورات ولايت من نشان كنى ؟ گفتند : لا و اللَّه ! كه ما جاسوس نهايم ، و لكن ما برادرانيم و ما را پدرى پير هست پيغامبرى از پيغامبران خداى يعقوب گويند او را . گفت : شما چند برادر بودى ؟ گفتند : ما دوازده برادر بوديم . گفت : اكنون چندى ؟ گفتند : ما يازده ماندهايم . گفت : آن يكى كجا رفت ؟ گفتند : روزى با ما به بيابان آمد ، آن جا هلاك شد . گفت : آن ديگر كجاست ؟ گفتند : پدر ما آن برادر را از همه دوستتر ( 4 ) داشتى ، چون او غايب گشت از پدر ، اين برادر را بيادگار او از چشم فرو نگذارد براى آن كه برادر او بود ( 5 ) از مادر . يوسف گفت : كيست كه گواى ( 6 ) دهد براى شما كه چنين است كه شما مىگوى ؟ گفتند : ايّها الملك ! ما درين شهر غريبيم و كس ما را نشناسد . يوسف - عليه السّلام - گفت : من آنگه دانم كه شما راست مىگوى كه آن برادر را كه گفتى بر پدر است از اين نوبت او را با خود به يارى .
و ذلك قوله : * ( وَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِيكُمْ . ) * « جهاز » متاع فاخر باشد كه از شهرى به شهرى برند ، و مرد ( 7 ) مجاهز از اين جا ( 8 ) گويند ، و منه جهاز المرأة . حق تعالى گفت : چون ساز برادران بكرد و طعام بداد ايشان را ، چون
هامش
( 1 ) . قم ، بم ، آج ، لب : به روى ، آو ، آب ، آز : بر روى ، مل : كه معصيت نكرده او را كه او برقع به روى .
( 2 ) . آو ، بم ، آب ، آز ، مل ، آج ، لب : شصت .
( 3 ) . قم : كه .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها : دوستر .
( 5 ) . قم : هم از آن مادر بود .
( 6 ) . آو : گوايى ، بم ، آب ، آز ، مل ، آج ، لب : گواهى .
( 7 ) . آج ، لب را .
( 8 ) . آج : آن جا .