خداى تعالى پشت آدم بماليد جانب راست و فرزندان او را از آن جا ( 1 ) بيرون آورد چون مرواريد سپيد و ايشان را گفت : به رحمت من به بهشت شوى ، و از جانب چپ ، پشتش بماليد و فرزندانى از او بيرون آورد سياه ، و گفت : به دوزخ شوى ، و لا ابالى باك ندارم . و با ايشان خطاب كرد و گفت : بدانى كه جز من خداى نيست و من خداى شمايم ، به من شرك ميارى و من پيغامبراني خواهم فرستادن به شما تا عهد من با ياد دهند و با شما بيان كنند و بر شما كتابها خواهم فرستادن ، بگوى ( 2 ) تا چه مىگوى » ؟ ايشان گفتند : گواى ( 4 ) مىدهيم كه تو خداى مايى ( 5 ) و آفريدگار مايى ( 6 ) ، و ما را خداى نيست جز تو . گروهى آن روز اين اقرار دادند بطوع و گروهى بر وجه تقيّه .
خداى تعالى از ايشان بر اين عهد بستد ( 7 ) . آنگه آجال و ارزاق و مصايب ايشان بنوشت . آدم در ايشان نگريد ( 8 ) ، ايشان را ديد مختلف اشكال و الوان و متفاوت الصّور ، بعضى نكو و بعضى زشت و بعضى كوتاه و بعضى دراز و بعضى توانگر و بعضى درويش ، گفت : بار خدايا ! چرا اينان را متساوى نيافريدى ؟ گفت : خواستم تا ايشان شكر من زيادت كنند . سدّى گفت : و در ميان ايشان پيغامبران بودند به مانند چراغ رخشان . آدم از آن ميانه نورى ديد بلند ، گفت : بار خدايا ، اين كيست ؟ گفت :
اين پيغامبرى است از فرزندان تو نام او داود ، گفت : بار خدايا ! عمر او چند است ؟
گفت : شست ( 9 ) سال ، گفت [ 2 - پ ] : بار خدايا ! بيفزاى . گفت : قلم برفت به آجال ( 10 ) بندگان . گفت : بار خدايا ! از عمر من چهل سال در عمر او فزاى ( 11 ) ، و عمر آدم هزار سال بود ، چون چهل سال به دو داد ( 12 ) هزار سال ( 13 ) كم چهل سال باشد ، چون عمر او به نهصد و شست ( 14 ) رسيد ملك الموت به او آمد . آدم گفت : چه كار را آمدهاى ؟ گفت :
تا جانت بردارم . گفت : مرا چهل سال عمر مانده است . گفت : نه به داود دادى ؟
هامش
( 1 ) . آج ، لب : جانب .
( 2 ) . مل ، مج : بگوييد .
( 3 ) . مل ، مج : گوييد .
( 4 ) . همه نسخه بدلها : گواهى .
( 6 - 5 ) . اساس ، لت : ما اى / مايى .
( 7 ) . آو ، آج ، بم ، آن : بست .
( 8 ) . آج ، مج ، لب : نگريست .
( 9 ) . همه نسخه بدلها : شصت .
( 10 ) . آو ، بم : با حال .
( 11 ) . همه نسخه بدلها ، بجز مج : افزاى .
( 12 ) . همه نسخه بدلها ، بجز مل : به داود ، مل : بداد .
( 13 ) . آن شد .
( 14 ) . همه نسخه بدلها : شصت .