نام . . . . [ ( 1 ) ] را بكشد ، همسرش مطلقه باشد .
بعد آن مملوك را كشته بود .
چون در نتيجهء آن سوگند طلاق واقع شد جلال الدين همسرش را به عقد خويش در آورد و مدتى در تبريز ماند .
از تبريز لشكرى به گنجه فرستاد و آن شهر را گرفت . اوزبك بن پهلوان كه در گنجه مىزيست به قلعهء گنجه رفت و در آن جا پناهنده شد .
شنيدم كه لشكريان جلال الدين در توابع اين قلعه تاخت و تاز كردند و به يغماگرى و گرفتن دارائى مردم پرداختند .
اوزبك بن پهلوان كه چنين ديد ، براى جلال الدين پيام فرستاد و شكايت كرد و گفت :
« من راضى نيستم كه در حق برخى از يارانم چنين ستمهائى روا دارند . بنابر اين از تو خواهش مىكنم كه دست اين چيره دستان را از چنين كارهائى كوتاه سازى . »
جلال الدين نيز كسانى را به قلعهء گنجه فرستاد تا آن دژ را از دست درازى لشكريان وى و ديگران حفظ كنند .
هامش
[ ( 1 ) ] - اين نام از متن كتاب افتاده و جايش به همين شكل نقطه چين شده است .
مترجم