در نتيجه ، جنگ سختى در گرفت كه تا سه روز ادامه يافت .
چيزى نمانده بود كه مردم از پا در آيند و شهر را از دست بدهند . ولى گفتند :
« ما كه ناگزير بايد از دم شمشير مغول بگذريم و كشته شويم .
پس بهتر است كه پايدارى كنيم و اگر مىميريم با بزرگوارى بميريم . »
بنابر اين يك شب ديگر نيز پافشارى و ايستادگى كردند .
بعد ، آن مردارها گنديد و تحليل رفت و مغولان نيز نتوانستند با استفاده از آنها چيرگى خويش را بر ديوار شهر و تسلط خود را در جنگ حفظ كنند .
لذا از پيشروى و پيگيرى جنگ دست كشيدند و برگشتند .
اما سرانجام مردم شماخى ، از شدت خستگى و فرسودگى و سستى ، ناتوان شدند و مغولان نيز شهر را گرفتند و بيش از اندازه كشتند و دارائى شهر را نيز به يغما بردند .
همين كه از كار شماخى بپرداختند بر آن شدند كه از دربند بگذرند ولى نتوانستند .
از اين رو رسولى را به نزد شروانشاه ، فرمانرواى دربند شروان فرستادند و به گفتند رسولى را بفرستد تا ميانشان صلح برقرار سازد .
او هم ده تن از بزرگان اصحاب خويش را فرستاد .
مغولان يكى از آنان را گرفتند و كشتند .
آنگاه به باقى ايشان گفتند : « اگر به ما راهى را نشان دهيد كه از آن بگذريم در امان خواهيد بود ، و گرنه شما را مىكشيم همانطور كه اين يكى را كشتيم . »
آنان گفتند : « اين دربند البته راهى ندارد ولى محلى هست كه عبور از آن آسانتر از راههاى ديگر است . »
مغولان با ايشان از اين راه رفتند و گذشتند و آن را پشت سر گذاشتند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 186
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٦