بود . همين كه به وسط صحن خانه رسيدم ، از جا برخاست و به سوى من به راه افتاد .
من بر شتاب خود افزودم تا با او در ميان ايوان روبرو شدم .
مىخواستم دستش را ببوسم ولى نگذاشت ، و دست به گردنم انداخت و نشست و مرا نيز به پهلوى خود نشاند .
پرسيد : تو در آرامگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم خدمت مىكنى ؟
گفتم : آرى .
دست مرا گرفت و به چهره خود كشيد و از حال ما و زندگى ما و چگونگى مدينه و اندازهء آن پرسيد و گفت و گو با مرا به درازا كشاند .
هنگامى كه از نزد او بيرون مىآمدم ، گفت : اگر ما در اين ساعت عزم سفر نداشتيم با تو وداع نمىكردم ولى مىخواهيم از جيحون بگذريم و به سوى ختائيان برويم و چون به ديدار كسى رسيديم كه خدمتگزار آرامگاه پيغمبر صلّى اللّه عليه و سلم است ، اين راه براى ما فرخنده خواهد بود .
بعد هزينهء راه و زاد و توشهء بسيار در اختيارم گذاشت و با من خداحافظى كرد و رفت . »
پايان كار او با مغولان همان بود كه ذكر كرديم .
بر روى هم آنچه ساير فرمانروايان جهان داشتند در او به تنهائى جمع شده بود . خدايش بيامرزاد . اگر مىخواستيم همهء - خوبىهاى او را بگوييم اين سخن دراز مىشد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 154
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٤