فكان ما كان مما لست اذكره * فظن خيرا و لا تسأل عن الخير
( يعنى : آنچه من ذكر نكردم ، هر چه بوده ، بوده ، تو هم انديشهء خود را نيك گردان و درين باره چيزى نپرس . )
سلطان محمد خوارزمشاه ، همين كه ياران چنگيزخان را ، به دست نمايندهء خود در اترار ، كشت ، جاسوسانى را به سوى چنگيز خان فرستاد تا دريابند كه او كيست و چه اندازه از تركان با او هستند و چه مىخواهد بكند .
اين جاسوسان به راه افتادند و بيابان و كوههائى را كه در راهشان بود ، درنورديدند تا خود را به او رساندند .
پس از مدتى دراز بازگشتند و به سلطان محمد خوارزمشاه از بسيارى شمارهء ايشان خبر دادند و گفتند آنان به شمار در نمىآيند و در جنگ نيز از پايدارترين آفريدگان خدا هستند . شكست و گريز نمىدانند و اسلحهاى را كه مورد نيازشان است به دست خود مىسازند .
خوارزمشاه كه اين سخنان را شنيد از كشتن ياران ايشان و گرفتن اموالشان پشيمان شد و در انديشهء ديگرى افتاد .
از اين رو ، شهاب خيوفى را فرا خواند كه فقيه فاضلى بود و در نزد وى قرب و منزلت بسيار داشت و با هر اندرزى كه از او مىشنيد مخالفت نمىكرد .
وقتى كه شهاب خيوفى به حضور او رسيد ، به وى گفت :
« كارى دشوار پيش آمده كه ناگزيريم در آن انديشه كنيم و از تو بپرسيم كه در اين باره چه بايد كرد . آن هم اين است كه دشمن از ناحيهء تركان با لشكريانى كه از بسيارى به شمار در نمىآيند ، براى