تمسّك كنيد گمراه نشويد : كتاب خدا و عترت من اهل البيت من ، و خداى لطيف خبير مرا خبر داد كه اينان از يكدگر جدا نشوند تا بر كنار حوض با پيش من آيند ، آنگه گفت :
اللَّهمّ هل بلَّغت ،
بار خدايا برسانيدم ( 1 ) ؟
و فصلى ديگر گفت در عقب آن ، گفت :
علىّ منّى بمنزلة هارون من موسى الَّا انّه لا نبىّ بعدي
، على از من آن منزلت دارد كه هارون از موسى جز آن كه از پس من پيغامبر نيست ، آنگه گفت :
اللَّهمّ هل بلَّغت
، بار خدايا برسانيدم ؟ و فصلهاى بسيار كه به ذكر آن كتاب مطوّل شود و آن در سير و تواريخ مشروح است و در آخر هر فصلى در حقّ امير المؤمنين حديثى مىگفت و مىگفت :
اللَّهم هل بلَّغت
، بار خدايا برسانيدم ؟
آنگه اشاره كرد به امير المؤمنين على و او را بخواند ( 2 ) و با خود بر آن منبر برد و بازوى او گرفت و او را ( 3 ) بر مردمان عرض كرد چنان كه عروس را كه ( 4 ) جلوه كنند ، حتّى راى النّاس بياض ابطيهما ( 5 ) ، تا مردمان سپيدى زير دست هر دو ( 6 ) بديدند و ساعتى خاموش مىبود .
چنين گويند كه : شبلى در روز غدير در نزديك يكى از ( 7 ) معروفان شد از علويان و او را تهنيت گفت ( 8 ) ، آنگه گفت : يا سيّد ( 9 ) تو دانى تا اشارت در آن چه بود كه جدّت دست پدرت گرفت و برداشت و سخن نگفت ؟ گفت ندانم ، گفت : اشارت بود به آن كه زنانى كه از جمال يوسف بى خبر بودند زبان ملامت در ( 10 ) زليخا دراز كردند و گفتند :
امرأة العزيز تراود فتيها عن نفسه قد شغفها حبّا انّا لنريها في ضلال مبين ( 11 )
، او خواست تا طرفى از جمال يوسف به ايشان نمايد مهمانى بساخت و آن زنان را بخواند و در خانه ( 12 ) به دو در ( 13 ) بنشاند ( 14 ) و يوسف را جامههاى سفيد
هامش
( 1 ) . مج ، مت ، وز من .
( 2 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : برخواند .
( 3 ) . همه نسخه بدلها بجز آن برداشت و بگردانيد .
( 4 ) . همه نسخه بدلها بجز آن : ندارد .
( 5 ) . مر : ابطيها .
( 6 ) . مج ، مت ، وز : سپيدى هر دو در بغل ، لت : سپيدى بغل ، مر : سپيدى زير بغل .
( 7 ) . مج ، مت ، وز ، لت : كسى شد از .
( 8 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر : تهنيت كرد .
( 9 ) . آج ، لب ، لت : سيّدى .
( 10 ) . مج ، مت ، وز : از .
( 11 ) . سورهء يوسف ( 12 ) آيهء 30 .
( 12 ) . لت : خانهها .
( 14 - 13 ) . آج ، لب : در خانه بر دو بنشاند .