داشت و اسبى ( 1 ) فارهتر ، در پوشيد و برنشست و خويشتن عرض ( 2 ) مىداد . رسول - عليه السّلام - در نگريدند ( 3 ) يك بارى در قوم همه حاضر بودند و ساخته . در ( 4 ) ميان ايشان امير المؤمنين على را نديد ، گفت : على كجاست ؟ گفتند : يا رسول اللَّه او را چشم درد مىكند . سلمان را گفت : برو و بيارش . سلمان بيامد و گفت : أجب رسول اللَّه ، اجابت كن رسول خداى را . او برخاست ( 5 ) و سلمان دست او را گرفت و او را پيش رسول - عليه السّلام - آورد . رسول - عليه السّلام - گفت : يا على چه بوده است تو را ؟ گفت :
صداع برأسي و رمد لا ابصر معه شيئا
، گفت : اى رسول اللَّه درد سر است مرا و درد چشم ، چنان كه هيچ نمىبينم رسول - عليه السّلام - گفت : پيش آى . او پيش رسول رفت ، رسول - عليه السّلام - آب دهن مبارك خود در چشم او دميد و دست به او فرود آورد . در حال چشم باز كرد ( 6 ) چنان كه پنداشتى كه او را هرگز درد چشم نبوده است و رايت به او داد ( 7 ) . او برفت و خداى تعالى فتح بر دست او برآورد و قصّهء خيبر مشهور است چون باز آمد خيبر گشاده ( 8 ) . حسّان بن ثابت گفت : يا رسول اللَّه ! باش » تا ( 10 ) بيت ( 11 ) چند گويم ( 12 ) در اين ( 13 ) حسب حال ؟ گفت : بيار ( 14 ) شعر :
و كان علىّ ارمد ( 15 ) العين يبتغي
دواء فلمّا لم يحسّ مداويا
رماه رسول اللَّه منه بتفلة
فبورك مرقيّا و بورك راقيا
و قال ساعطى الرّاية اليوم صارما
كميّا محبّا للرّسول مواليا
يحبّ الهى و الاله يحبّه
به يفتح اللَّه الحصون الاوابيا ( 16 )
فاصفى بها دون البريّة كلَّها
عليّا و سمّاه الوزير المواخيا
هامش
( 1 ) . مج ، مت ، وز : اسب .
( 2 ) . آج ، لب : عرضه .
( 3 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، آن ، مر : در نگريد .
( 4 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، مر و .
( 5 ) . آج ، لب ، بم ، مر : برخواست .
( 6 ) . مج ، مت ، وز ، لت : چشم بر كرد ، مر : چشم به كرد .
( 7 ) . مج ، مت ، وز ، لت ، و .
( 8 ) . مج ، مت ، وز : گشاده بود .
( 9 ) . مج ، مت ، وز : دستور ده ، بم ، آف لت ، مر : دستور باشد .
( 10 ) . مج ، مت ، وز : كه .
( 11 ) . مج ، مت ، وز ، بم ، آف ، لت ، آن ، مر : بيتى .
( 12 ) . لت : مر بگويم .
( 13 ) . لت : بز .
( 14 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، مر گفت ، لت : بگو .
( 15 ) . آج ، لب : ايرمد .
( 16 ) . آن : الاوليا .