و آن سبب ( 1 ) ارتداد قومى بوده است كه از دين برگشتهاند ، پس از آن كه در اسلام آمده بودند . و بيان كرديم كه : مؤمن مرتد نشود به دليلى كه ما را ايمن كرده است ، و انّما مرتد آن كس شود كه او اظهار ايمان كرده باشد به زبان و در دل ندارد - و شرح اين داده شده است - و بر اين قاعده آنان را كه مظهر ايمان بودند مؤمن خواند ، على التّوسّع ( 2 ) چنان كه گفت : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا ، و معنى آن كه : اى آنان كه اظهار ايمان كردهايد به زبان ، ايمان آريد به دل ، پس مظهر ايمان را مؤمن خواند بر مجاز ، همچنين در آيت و جاى تأويل در آيه : * ( يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ) * ( 3 ) اين است لفظ « منكم » است براى آن كه روا باشد كه خطاب با مؤمنان ( 4 ) محقّق است .
آنگه از ايشان آنان كه مرتد شدند » كه ايمان به ( 6 ) زبان دارند ، در دل ندارند . و آنان كه مرتد شدند چنان كه در تواريخ آوردند ( 7 ) سيزده قوم بودند ، سه در عهد رسول ، و ده قوم پس رسول - عليه السّلام . از جملهء آنان كه در عهد رسول - عليه السّلام - مرتد شدند ، جماعتى بودند از بنى مذحج و رئيس ايشان ذو الخمار بن عبهلة بن كعب العنسى بود . و لقب او أسود بود و ( 8 ) مردى بود كاهن و مشعبد ، به يمن برخاست ( 9 ) و دعوى پيغامبرى ( 10 ) كرد و رسول - عليه السّلام - باذان را بر يمن و حوالى والى ( 11 ) كرده بود و او اوّل كسى بود از ملوك عجم كه ايمان آورده بود [ ا - پ ] و او ( 12 ) اوّل اميرى بود از ( 13 ) بلاد يمن در اسلام و او در عهد رسول - عليه السّلام - فرمان يافت و رسول - عليه السّلام - پسرش را والى ( 14 ) كرد بر يمن و نام او مهر بن باذان بود و او اين أسود مرتد را كه دعوى پيغامبرى كرد بكشت و زن او را با زنى كرد آزاد را و بر يمن مستولى شد .
چون بدايت كار أسود مرتد را كه دعوى پيغامبرى مىكرد و كارش ضعيف بود
هامش
( 1 ) . مج ، مت ، وز : به سبب .
( 2 ) . آج ، لب : على التوابع .
( 3 ) . مر * ( مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِه ) * نيست .
( 4 ) . آج ، لب : مؤمن .
( 5 ) . مج ، مت ، بم ، وز ، لت : شوند .
( 6 ) . مج ، مت ، وز ، مر : بر .
( 7 ) . مج ، مت : آوردهاند .
( 8 ) . لت او .
( 9 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لب ، بم ، مر : در .
( 10 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لب ، آف ، بم ، مر : پيغمبرى .
( 11 ) . مج ، مت ، وز ، مر : نواحى .
( 12 ) . مج ، مت ، وز را .
( 13 ) . مج ، مت ، وز ، آج ، لب ، بم ، مر : در .
( 14 ) . مج ، وز ، مر : به والى .