[ پيغمبرى را و وصىّ ] ( 1 ) پيغمبر را نشايد كه اين جا نماز كند . جويريه گفت من انديشه كردم كه اين چه حديث باشد و گفتم من نماز خود در گردن او كنم و نماز نكنم الَّا آن كه او نماز كند . و مىرفتم تا آفتاب فرو شد و من متعجّب و متحيّر مىرفتم ( 2 ) تا او فرود آمد و وضوء نماز باز كرد ( 3 ) و دست برداشت و دعايى كرد ، او دعا تمام ناكرده بود كه آفتاب باز آمد به جاى آن كه به وقت نماز ديگر بودى ، و او مرا گفت بيا نماز بكن ( 4 ) او نماز بكرد و من با او نماز بكردم ( 5 ) . چون از نماز فارغ شد آفتاب فرو شد ( 6 ) .
آنگه روى با من كرد گفت :
يا جويرية ! لعب الشّيطان بك ،
شيطان به تو ( 7 ) بازى كرد . گفتم : آرى يا امير المؤمنين . گفت : خداى را به نام بزرگترين بخواندم تا آفتاب باز آورد تا ( 8 ) من نماز بوقت بكردم . من گفتم : اشهد انّك وصىّ محمّد حقّا . آنگه مرا گفت : اين جا ناووسى هست از نواويس يعنى مروزنهء ( 9 ) گبركان كه سرها از آن جماعتى به آن جا نقل كردهاند از زمين برهوت . و آن آن جماعتند كه خداى تعالى گفت : وَكانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ وَلا يُصْلِحُونَ ( 10 ) ، و در پيش شما حفرهاى از حفرههاى دوزخ هست كه در آن جا جماعتى هستند در جملهء ايشان پنج زن از زنان پيغامبران مقدّم : زن نوح و زن لوط و زن موسى بن عمران - كه بر وصىّ او يوشع بن نون خروج كرد و زن يونس كه بر شمعون وصىّ عيسى خروج كرد و زن ايّوب كه قوم ايّوب را حمل كرد بر زنى ديگر از آن او . تا رجم كردند او را بناحق فى حديث طويل . و در اين معنى شعرا در عهد رسول - عليه السّلام - و پس از رسول شعرها گفتند و اين معنى به نظم آوردند . از آن جمله حسّان بن ثابت بود .
جابر عبد اللَّه انصارى روايت كرد كه رسول - عليه السّلام به منا ( 11 ) ايستاده بود با جماعت صحابه و على از پيش او ايستاده بود . روى به قوم كرد و گفت :
معاشر النّاس هذا علىّ بن ابى طالب سيّد العرب و الوصىّ الاكبر و الاملح ( 12 ) الاظهر قاتل
هامش
( 1 ) . اساس و مت : ندارد ، از وز افزوده شد .
( 2 ) . لت : بروم .
( 3 ) . مر : و نماز كرد .
( 4 ) . لت : بگزار .
( 5 ) . لت : بگزاردم .
( 6 ) . لت : فرو رفت .
( 7 ) . مر : با تو .
( 8 ) . آج ، لب : و .
( 9 ) . تب : مروزينه .
( 10 ) . سورهء نمل ( 27 ) آيهء 48 .
( 11 ) . مر : منى .
( 12 ) . تب ، آج ، لت : الاملج .