چندانى حور العين دهد او را كه او خواهد .
ابو سعيد خدرىّ روايت كرد از رسول - عليه السلام - كه گفت : بازرگان راستيگر امين فردا قيامت با پيغامبران و صدّيقان و شهيدان باشد ( 1 ) . و در خبر هست :
لا ايمان لمن لا امانة له
، ايمان نباشد آن را ( 2 ) كه امانت نباشد . و رسول - عليه السلام - گفت :
اوّل چيزى كه از دين خود مفقود بكنى ( 3 ) امانت باشد ، و آخر چيزى كه از دين خود مفقود بكنى ( 4 ) نماز باشد .
و حذيفة بن اليمان گفت ، دو حديث ما را بگفت رسول - عليه السلام - يكى بديدم و منتظر يكى ديگرم - يكى آن كه گفت : امانت بر دل مردمان فرود آمد و قرآن فرود آمد ، قرآن و سنّت بياموزى ( 5 ) ، آنگه ما را گفت : امانت برداريد ، و در رفع امانت چنين گفت كه : مرد بخسپد ( 6 ) امانت از دل او بر كنند ، اثر او آن جا بماند چنان كه ستاره ، آنگه بخسپد ( 7 ) امانت از دل او بر كنند و اثر آن بماند چنان كه شغه دست ، يعنى دست سر و بسته ، يا چون انگشتى آتش كه بر پاى خود بگردانى اثرى اندك بكند و بنماند اثر .
آنگه حذيفه ريگى بر گرفت و بر پاى خود نهاد و بگردانيد ، گفت : ديدى كه اثر نيست اين را ، همچنين امانت برود و اثرش بنماند . پس در آن عهد مردمان با يكديگر معامله و مبايعه كنند ، و در ميان ايشان امانت نماند . تا اگر كسى باشد در قبيله كه در او اندكى امانت باشد او را مثل كنند و انگشت نماى كنند ، و گويند : در فلان قبيله مردى هست كه او را امانتى است .
و ديگرى را گويند : فلان سخت عاقل و جلد و ظريف است ، و در دل او چند سپندان دانه ( 8 ) ايمان نباشد ، و پيش از اين با هر كه بودى معامله كردمى اگر مسلمان بودى و اگر ذمّى . امّا مسلمان را اسلام و تحرّجش رها نكردى كه خيانت كند ، و امّا
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : باشند به بركت آن راستى و امينى .
( 2 ) . آج ، لب : او را .
( 3 ) . بكنى / بكنيد .
( 4 ) . مب ، مر : بكنيد .
( 5 ) . مب ، مر : بياموزيد .
( 6 ) . وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بخسبد .
( 7 ) . وز ، دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : بخسبد .
( 8 ) . مب : پنبه دانه .