ما اريد . چون مرد باز آمد گفت ( 1 ) : چه كردى ؟ گفت : جامهها همه در آن خم است .
استاد گفت : جامههاى مردمان ( 2 ) تباه كردى ، آن هر يكى لونى مىبايد ( 3 ) و بانگ و فرياد كرد ، مردم ( 4 ) جمع شدند .
عيسى - عليه السلام - گفت : يا استاد ( 5 ) ! چه بانگ و فرياد است ! بيا بر كنار اين خم بايست و بگوى ( 6 ) كه هر جامه چه لون مىبايد ( 7 ) ، از تو گفتن و از من بر آوردن ( 8 ) .
آنگاه استاد مىگفت : جامه فلان ، فلان رنگ مىبايد . او به آن رنگ مىبرآورد ( 9 ) .
يكى ( 10 ) سرخ و يكى زرد و يكى لعل و يكى كبود و يكى سبز . مردم آن ( 11 ) بازار از آن متعجّب شدند ( 12 ) و دانستند كه آن فعل خداست ، و هيچ قادر به قدرت آن نداند كردن ( 13 ) .
و عيسى - عليه السلام - ايشان را دعوت كرد ، ايشان ايمان آوردند فهم الحواريّون ، حواريّان ايشانند . دكّانها و كارهاى خود رها كردند ، و در قفاى عيسى ايستادند و با او مىرفتند و آيات و عجايب مىديدند .
در خبر است كه : حواريّان عيسى دوازده مرد بودند ، در سياحت عيسى با عيسى مىگرديد [ ند ] ( 14 ) در سهل و جبل و برّ و بحر . چون گرسنه شدندى گفتندى : يا روح اللَّه ! ما گرسنهايم . عيسى - عليه السلام - دست در زمين زدى - اگر سهل بودى و گر ( 15 ) جبل ( 16 ) نان بيرون آوردى و به عدد هر مردى دو نان . چون تشنه شدندى ، گفتندى : يا روح اللَّه ! ما تشنه شديم ( 17 ) ، او دست بر زمين يا كوه زدى و آب بيرون آوردى ، آب باز خوردندى .
هامش
( 1 ) . مب ، مر جامها / جامهها .
( 2 ) . مر : مردم .
( 3 ) . آج ، لب : لونى ديگر مىبايد .
( 4 ) . مب : مردمان .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق مر اين .
( 6 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : مىگوى .
( 7 ) . مب ، مر كردن .
( 8 ) . مب : بيرون آوردن ، دب ، مر : به در آوردن .
( 9 ) . مب ، مر : بر مىآورد .
( 10 ) . مج : هر يكى ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها ، « هر » زايد مىنمايد .
( 11 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : مردمان .
( 12 ) . دب : شگفت ماندند .
( 13 ) . دب : نتواند كرد ، مب ، مر : نتواند كردن .
( 14 ) . مج : ندارد ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها افزوده شد .
( 15 ) . دب ، مب ، مر : و اگر ، فق : يا .
( 16 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر و .
( 17 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ما تشنهايم .