جماعتى دعوى كردند كه ما خداى را دوست داريم . گفتند : يا محمّد ! انّا نحبّ ربّنا ، ما خداى را دوست داريم . حق تعالى گفت : دوستى را علامتى باشد ، و آن آن بود كه از فرمان دوست به در نيايند ( 1 ) ، و دوست او را دوست دارند ( 2 ) . اين محمّد دوست من است ، اگر شما ( 3 ) در اين دعوى راستى گيريد ( 4 ) ، متابعت او كنيد ( 5 ) تا من نيز شما را دوست دارم ، و الَّا دعوى باشد بى بيّنت ، و دعوى بى بيّنت باطل بود .
يا مدّعى الحبّ لمولاه
من ادّعى صحّح معناه
من ادّعي شيئا بلا شاهد
لا بدّ ان تبطل دعواه
اى عجب اگر ( 6 ) پاشنه كفيده ( 7 ) را دوست دارى ، پاى او هواى او بيرون ننهى ، دعوى دوستى خداى مىكنيد ، و يك ذرّه پاى در رضاى او بر جاى ندارى ( 8 ) :
تعصى الاله و انت تظهر حبّه
هذا محال في القياس بديع
لو كان حبّك صادقا لأطعته
انّ المحبّ لمن يحبّ مطيع
كسى كه دعوى دوستى مخلوقى كرد و او را وفات رسيد ، اين مدّعى خويشتن را ملامت مىكند ، ما ( 9 ) چرا چون او برفت ( 10 ) ، اين در مساعدت او نرفت ( 11 ) مىگويد :
اليس عجيبا ان طواك يد البلى
برغمى ما بين الصّفايح و التّرب
و ينشرني روح الحياة و ادّعى
هواك فيا سحقا لدعواى في الحبّ
ديگرى گفت : مساعدت و موافقت من در دوستى با دوست من تا آن جاست كه اگر مرده باشم و ساليان بر خاك من گذشته و او مرا آواز دهد ، يا جوابش دهم يا كوفي ( 12 ) از گور من او را جواب دهد تا آواز و ( 13 ) گفت او بر زمين نيفتد :
و لو انّ ليلى الأخيليّة سلَّمت
علىّ و دوني تربة و صفايح
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، مر : نه آيند .
( 2 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر و دشمن او را دشمن .
( 3 ) . اساس را ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها زايد مىنمايد .
( 4 ) . دب : گويى ، آج : گوييد .
( 5 ) . دب : كنى .
( 6 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ندارد .
( 7 ) . مب ، مر : عجب باشد كه بنده اى .
( 8 ) . مب : نمىگذارى .
( 9 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : تا .
( 10 ) . آج ، لب ، فق ، مب و .
( 11 ) . آج ، مب : بنرفت .
( 12 ) . آج : بومى .
( 13 ) . اساس : او ، با توجّه به وز و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .