است ، و گفتهاند : آواز خوش است كه حقّ تعالى كس را آواز چنان نداد كه داود را . و ( 1 ) چون در زبور خواندن آمدى ، وحوش و سباع پيرامن صومعه او بايستادندى ، و طير ( 2 ) در هوا صف بر كشيدندى تا اگر كسى ايشان را به دست بگرفتى بىخبر بودندى . اگر آواز او به آب روان رسيدى ، آب از رفتن و باد از جستن باز ايستادى . و آنان كه آواز او شنيدند در عهد او مزامير و انواع او تار و ملاهى بساختند .
ضحّاك گفت از عبد اللَّه عبّاس كه : مراد آن سلسله است كه خداى تعالى براى او از آسمان فرو گذاشتى ، روز حكم او چون در هوا حادثه پديد آمدى ، آن سلسله بجنبيدى و آواز كردى و او خبر يافتى از آن حادثه . و سر اين سلسله به مجرّه پيوسته بود ، و آخرش به بالاى سر داود بود به قامت مردى ذى قوّت ، و احكامش قوّت آهن بود ، و رنگش رنگ آتش بود ، و حلقه هايش گرد بود مفضّل ( 3 ) به انواع جواهر ، مسمّر به قضيبها ( 4 ) لؤلؤتر ، هيچ خداوند عاهت و بيمارى دست در او نزدى الَّا شفا يافتى . و آن سلسله در عهد داود - عليه السّلام - به جاى بيّنه و سوگند بود بين المدّعي و المدّعى عليه .
چون كسى بر كسى دعوى كردى ، پيش او حاضر آمدندى ، او دعوى بشنيدى ، آنگه مدّعى را گفتى : بر خيز و سلسله بگير . او دست بكشيدى ، اگر بر حقّ بودى دستش به سلسله رسيدى ، و اگر بر حق نبودى سلسله بر بالا شدى تا آنگه كه بر آن مكر و خديعت بساختند .
و آن ، آن بود كه : مردى ( 5 ) جوهر ( 6 ) گرانمايه بود وديعت پيش كسى بنهاد ، به وقت مطالبت مرد گفت : وديعت با تو دادم . به حكومت پيش داود افتاد [ ند ] ( 7 ) . مرد وديعت دار بايستاد و عصا بگرفت و مجوّف كرد ، و آن جوهر در ميان عصا بنهاد . چون مرد او را به حكومت پيش داود برد و دعوى كرد ، او گفت : اين وديعت كه او مىگويد ، من به او دادهام .
هامش
( 1 ) . آج ، لب ، فق : او .
( 2 ) . مج ، وز : طيور .
( 3 ) . وز ، دب ، آج ، لب ، مب ، مر : مفصل .
( 4 ) . آج : فصها .
( 5 ) . دب ، مر را .
( 6 ) . مج : ندارد ، وز ، دب ، آج ، لب ، فق : جوهرى .
( 7 ) . اساس : ندارد ، از مج افزوده شد .