او عالمتر از شماست . گفتند : او خر بنده است . گفت : اگر چه چنين است ، او داناست و شما نادان ، و آن كه نادان باشد خر باشد ، و خر بنده به هر حال [ به از خر باشد و ] ( 1 ) بر خر ، سايس و مستولى باشد . اگر چه خر بنده است در تحت امر خرش نكنند ، خر اوليتر كه در زير امر او باشد . خرى داشت بافسار ، فسارش ( 2 ) از دست او بستدند ، و افسرى بر سر او نهادند بدل آن ، تا پس از آن كه ( 3 ) بنده يك خر بود ، خداوند سيصد هزار خر باشد ( 4 ) . اين حديثها بر قول آن كس است كه گفت : كان خر بندجا .
وهب منبّه گفت : دبّاغ بود ، اگر چه دبّاغ چرب دست بود و استاد ( 5 ) ، چو پوست ، پوست سگ باشد دباغت نپذيرد .
كلبى گفت : و زاده بسطة فى العلم بالحرب ( 6 ) ، مراد به « علم » ( 7 ) حرب است ، علم كالزار ( 8 ) نيك دانست تا مطابق و مناسب بسطت ( 9 ) جسم بود كه معنى او شجاعت است ، اگر چه مردى شجاع بود ( 10 ) كه علم حرب [ 331 - پ ] نداند كارش بر نيايد :
الرّأى قبل شجاعة الشّجعان
هو اوّل و هى المحلّ الثّاني
و
قال - عليه السّلام : الحرب خدعة
، هر دو به جمع در يك شخص كم باشد ، آن را كه قوّت بود علم نبود ، و آن را كه علم بود قوّت نبود :
فاذا هما اجتمعا لنفس مرّة
بلغت من العلياء كلّ مكان
و چون هر دو به هم مجتمع باشند مرتبه دارند ، ( 11 ) اوّل علم بايد پس قوّت ، براى آن كه قوّت بى علم به كار نيست ، و علم بى قوّت به كار است ، نبينى كه تا چگونه گفت :
و لربّما طعن الفتى أقرانه
بالرّأى قبل تطاعن الاقران
اگر نه آن است ( 12 ) كه علم بر همه خصال از شجاعت و جز آن تقدّم دارد ، آن
هامش
( 1 ) . اساس ، مج ، وز ، دب : ندارد ، با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها و سياق عبارت افزوده شد .
( 2 ) . مب ، مر : افسارش .
( 3 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر : خربنده .
( 4 ) . مر : شد .
( 5 ) . آج ، لبز فق ، مب ، مر حاذق .
( 6 ) . مج ، وز ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : و الجسم .
( 7 ) . همهء نسخه بدلها علم .
( 8 ) . مج ، وز ، دب ، آج ، فق ، مب ، مر : كارزار .
( 9 ) . مج ، وز ، دب ، آج ، لب : بسطه .
( 10 ) . آج ، لب ، فق : شجاع است .
( 11 ) . آج ، لب ، فق ، مب ، مر او را .
( 12 ) . همهء نسخه بدلها : نه آنستى .