است تا تو را داعى باشد به كردن و بر تو سهل آيد و دل خوش باشى ، و اين معنى لطف باشد براى آن كه لطف مسهّل و مقرّب بود از عهد آدم تا به عهد تو كه محمّدى ، مرا با مكلَّفان اين خطاب است .
و راوى خبر گويد عبد الملك بن هارون بن عنتره عن ابيه عن جدّه از امير المؤمنين - عليه السّلام - كه او گفت : يك روز به گرمگاه در نزديك رسول - عليه السّلام - شدم ، چون بنشستم مرا گفت :
يا على هذا جبرئيل يقرئك السلام
، جبريل - عليه السّلام - حاضر است و تو را سلام مىكند ( 1 ) ، من گفتم :
عليك و عليه السلام يا رسول الله
، سلام خداى بر تو و بر او باد .
آنگه گفت : پيشتر آى ( 2 ) ، من نزديك رسول شدم ، گفت جبريل مىگويد تو را كه :
از هر ماهى سه روز روزه دار تا خداى تعالى به روز اوّلت ده هزار ساله روزه بنويسد ، به روز دوم ( 3 ) سى هزار ساله « ، و به روز سيم ( 5 ) صد هزار ساله . گفتم : يا رسول اللَّه ! بپرس تا خود اين مرا باشد خاصّ يا ( 6 ) جملهء مردمان را عامّ ؟ گفت : يا على : اين تو راست و هر كس را كه ( 7 ) مثل عمل تو كند از پس تو . گفتم : يا رسول اللَّه ! اين ( 8 ) ايّام كدام است ؟ گفت : ايّام البيض ، از هر ماهى سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم .
عنتره گفت من امير المؤمنين را گفتم : براى چه اين ايّام را ايّام البيض خوانند ؟
گفت : براى آن كه چون آدم از بهشت به ( 9 ) زمين آمد در زمين ( 10 ) سقفى و سايه ( 11 ) و پوششى نبود ، آفتاب در اندام آدم اثر كرد ، اندام او بسوخت و سياه كرد .
آدم - عليه السّلام - در خود فرو نگريد آن ( 12 ) سياهى و تباهى ديد در خداى بناليد .
جبريل آمد ( 13 ) ، گفت : يا آدم ! خواهى كه ( 14 ) اندامت سپيد شود ؟ گفت : آرى . گفت : در ماه سه روز روزه دار ، سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم . آدم يك روز روزه داشت ،
هامش
( 1 ) . دب : مىرساند .
( 2 ) . مج ، وز ، دب ، آج ، لب ، مب : پيش درآى .
( 3 ) . دب : و بر دوم روز ، مب ، مر : روز دويم .
( 4 ) . لب ، فق : سال .
( 5 ) . مج ، وز ، آج ، لب : سهام .
( 6 ) . مج ، وز ، آج ، لب : تاء
( 7 ) . مج ، وز : هر كه .
( 8 ) . مج ، وز ، آج ، لب : و آن ، دب : و از .
( 9 ) . دب : بر .
( 10 ) . همهء نسخه بدلها : در زير
( 11 ) . همهء نسخه بدلها : كنّى .
( 12 ) . دب : از .
( 13 ) . فق ، مب ، مر و .
( 14 ) . فق ، مب ابد .