نمىتوانيم دانستن ، و سخن تو در دل ما جاى گير نيست ، پندارى از ميان دل ما و سخن تو حجابى و پوششى هست ، و نظير اين معنى قوله - تعالى : وَقالُوا قُلُوبُنا فِي أَكِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَيْه وَفِي آذانِنا وَقْرٌ وَمِنْ بَيْنِنا وَبَيْنِكَ حِجابٌ ( 1 ) . . . ، و اين قول مجاهد و قتاده است .
قولى دگر آن است كه : * ( قُلُوبُنا غُلْفٌ ) * ، و اصل او غلف بوده باشد براى تخفيف را ، تسكين « لام » كردند ، و او جمع ( 2 ) غلاف باشد ، و اين را دو معنى بود : يكى آن كه دلهاى ما اوعيه و ظروف و غلافهاى علم است براى آن كه خداوندان كتب اوايليم ، و علم ( 3 ) اوايل پيش ماست ، ما علم تو را چه خواهيم كردن ، ما را حاجت نيست به علم تو ، و اين قول عبد اللَّه عبّاس و عطا و كلبى است .
و معنى ديگر آن كه : دلهاى ما وعاء ( 4 ) علم است و محلّ و ظرف ( 5 ) علوم بسيار است ، اگر اين كه تو مىگويى در آن چيزى بودى ، هم در دل ما جاى گرفتى و دل ما آن را ياد گرفتى . * ( بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّه بِكُفْرِهِمْ ) * ، « بل » حرف اضراب باشد ، و معنى اضراب [ 113 - ر ] اعراض بود چون گوينده از آن حديث كه در او باشد عدول كند و با چيزى دگر شود ، « بل » آن جا استعمال كنند ، ما جاءني زيد بل عمرو . و از جملهء حروف عطف باشد .
و اصل « لعن » طرد و ابعاد بود ، يقول العرب : شأو ( 6 ) لعين ، اى بعيد ، قال الشّمّاخ :
ذعرت به القطا و نفيت عنه
مقام الذّئب كالرّجل اللَّعين
يعنى خداى تعالى ايشان را براناد و دور كناد از رحمت . و لفظ خبر است ، شايد كه معنى دعا بود و شايد كه خبر بود ، و دعاء عليهم بهتر است . * ( بِكُفْرِهِمْ ) * ، خداى - تعالى - اضافه فعل لعنت با خود كرد و اضافه كفر با ايشان ، اگر كفر فعل خداى بودى حوالت به خداى بودى چنان كه اسناد فعل لعنت با او است .
دگر آن كه : به اين [ با ] ( 7 ) بيان كرد كه سبب استحقاق ايشان لعنت را آن است
هامش
( 1 ) . سورهء فصّلت ( 41 ) آيهء 5 .
( 2 ) . مج ، وز : جمعى .
( 3 ) . مب : كتب .
( 4 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : اوعيهء .
( 5 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ظروف .
( 6 ) . آج ، لب : شاوه ، مج ، شارد .
( 7 ) . اساس : ندارد ، از مج افزوده شد .