امير المؤمنين - عليه السّلام - گفت : من آمدم تا به زير حصن و رايت رسول در زير حصن بردم راست . چون مرا ديدند ، خوفى عظيم در ايشان افتاد ، يكى مىگفت :
جاءكم صاحب عمرو ،
و يكى مىگفت :
اقبل اليكم قاتل عمرو ،
يكى از كنار ( 1 ) حصن آواز داد :
قتل علىّ عمرا صاد علىّ صقرا ، قصم علىّ ظهرا ، هتك علىّ سترا ، ابرم علىّ امرا
، و مضطرب شدند . من بدانستم كه ايشان بترسيدند ، و خداى ايشان را مخذول كرد .
چون ساعتى بود ( 2 ) ، به كنار حصن آمدند سفاهت مىكردند و دشنام مىدادند .
من خواستم كه پيش رسول باز شوم ، و او را به علَّتى برگردانم تا آن سخنها نشنود . من در اين عزم بودم ، ( 3 ) رسول - عليه السّلام - فرا ( 4 ) رسيد و آن بشنيد ، آواز داد كه :
يا اخوة القردة و الخنازير انّا إذا نزلنا بساحة قوم ، فساء صباح المنذرين ( 5 )
، گفت : اى برادران بوزنگان ( 6 ) و خوكان ! ما چون به پيرامن قومى فرود آييم ، بامداد ايشان بد باشد .
ايشان چون اين بشنيدند گفتند :
يا ابا القاسم ! ما كنت جهولا و لا سبّابا ، اى ابو القاسم !
تو هرگز جاهل و دشنام دهنده نبودى . رسول - عليه السّلام - از كرم خود به شرم بر افتاد ،
فرجع القهقرى ،
به پس ( 7 ) باز شد و باستاد ( 8 ) . ايشان با يكديگر گفتند : اين حديث محمّد را كه گفته باشد ؟ همانا از شما خاسته باشد ، * ( أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّه عَلَيْكُمْ ) * ، چنين حديثها مىگويى با ايشان به حكمى كه خداى بر شما كرد تا با شما حجّت مىآرند و به وقت مخاصمه بر شما حجّت مىكنند . * ( أَ فَلا تَعْقِلُونَ ) * ، شما خود عقل ندارى كه چنين سخنها با دشمنان و خصمان نقل كنى [ 104 - ر ] ! آنگه خداى تعالى بر ايشان رد كرد كه : * ( أَ وَلا يَعْلَمُونَ ) * ، ايشان نمىدانند ، * ( أَنَّ اللَّه يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَما يُعْلِنُونَ ) * ، كه خداى داند آنچه ايشان پنهان دارند و آنچه آشكارا دارند ؟
هامش
( 1 ) . مج : كفّار .
( 2 ) . دب ، آج ، لب : شد .
( 3 ) . مر ، فق كه .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها ، بجز مب ، مر : فراز .
( 5 ) . اشاره است به سورهء صافّات ( 37 ) آيهء 177 .
( 6 ) . دب ، آج ، مر : بوزينگان .
( 7 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : پيش .
( 8 ) . همهء نسخه بدلها : بايستاد .