كردى ، و من تو را نا آفريده بر تو قضا كردم تا چنين كنى . گفت : اكنون [ 64 - پ ] چو ( 1 ) بر من قضا كردى و به قضاى خود مرا از بهشت بيرون كردى ، توبهء من بپذير .
گفت : پذيرفتم . عجب از عقل كسانى كه چونين ( 2 ) سخن گفتن روا دارند و انديشه نكنند كه بر اين قاعده اين گناه خداى كرده باشد ، توبه او را بايد كردن و عذر او را بايد خواستن ، و آدم را قبول كردن - فنعوذ باللَّه من مثل هذه المقالات بل المحالات .
در اخبار اهل البيت - عليهم السّلام - چنين آمد كه : چون خداى تعالى آدم را بيافريد و حيات در او آفريد ، فاستوى جالسا ، بنشست ، او را عطسه اى فراز ( 3 ) آمد . حق تعالى او را الهام داد تا گفت :
الحمد لله ،
خداى تعالى او را گفت :
يرحمك ربك و لذلك خلقك
، خداى بر تو رحمت كناد و تو را خود براى رحمت آفريد . او بر ساق عرش نگريد ، اشباحى و تماثيلى از نور ديد بر صورت خود ، نام هر يك بر بالاى سر او نوشته ( 4 ) : محمّد و على و فاطمه و الحسن و الحسين .
آدم گفت : بار خدايا ! پيش از من بر صورت من خلقى آفريدى ؟ گفت : نه .
گفت : اينان كهاند ( 5 ) ؟ گفت : فرزندان تواند ،
و لولاهم لما خلقتك
، و اگر نه ايشانندى ، تو را خود نيافريدمى . گفت : بار خدايا ! گرامى ( 6 ) بندگانند بر تو . گفت :
اى آدم ! اين نامها ياد گير تا در وقت درماندگى مرا به اين نامها بخوانى تا فريادت رسم . آدم آن نامها ياد گرفت . چون اين ترك مندوب كرد ، و خواست تا از آن توبه كند ، و مثل آن ثواب فوت شده از او دريابد ، گفت : بار خدايا ! به حقّ محمّد و على و فاطمه و الحسن و الحسين ،
الا تبت على فتاب الله عليه
، به حقّ اين بزرگان كه توبهء من قبول كنى . خداى تعالى توبهء او قبول كرد ، فهذه هى الكلمات .
و گفتند : خداى تعالى توبهء آدم به سه چيز قبول كرد : به « حيا » و « دعا » و « بكا » .
امّا « حيا » . در خبر آمد از شهر بن حوشب كه گفت : چنين رسيد به من كه آدم
هامش
( 1 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب : چون .
( 2 ) . مج : كه چنين ، دب : كه چون چنين ، آج ، لب ، فق ، وز : كه چون و چونين .
( 3 ) . دب ، آج ، لب ، فق ، مب : فرود .
( 4 ) . مج ، دب ، آج ، وز : نبشته .
( 5 ) . دب : كيانند .
( 6 ) . دب ، آج ، لب ، مب : گراميتر ، مر : گراميترين .