أبو ذرّ غفارى روايت كند ، گفت : از رسول - عليه السّلام - پرسيدم كه در توريت چيست ؟ گفت : بيشتر مواعظ است . گفتم : يا رسول اللَّه ! از آن جمله چيزى بفرماى گفتن . گفت : در توريت هست :
عجبت لمن أيقن بالموت كيف يفرح
، عجب ( 1 ) از آن كس كه يقين داند كه بخواهد مردن ، چگونه شاد شود ! و عجب از آن كس كه او دوزخ به يقين داند ، چگونه باز خندد ! و عجب از آن كس كه دنيايى بيند كه چگونه مىگرداند اهلش را ، چگونه دل بر دنيا نهد ! و عجب از آن 8 كه او به قدر ايمان دارد ، چگونه رنج بر خود نهد ! و عجب از آن ( 2 ) كه حساب به يقين داند و پس عمل نكند ! انس مالك روايت كند ، گفت : يك روز رسول - عليه السّلام - مىرفت ، برنايى انصارى پيش او بر افتاد . رسول - عليه السّلام - او را گفت :
كيف أصبحت يا حارثة ،
چگونه در روز آمدى اى حارثه ؟ گفت : اصبحت مؤمنا حقّا ، در روز آمدم مؤمن به حق . [ رسول - عليه السّلام - گفت ] ( 3 ) : بنگر [ 21 - پ ] تا چه مىگويى ! هر حقّى را حقيقتى هست ، حقيقت ايمان تو چيست ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! خويشتن از دنيا باز گرفتهام ، شب نمىخسبم و روز نمىخورم . و پندارى كه در عرش خداى مىنگرم كه ظاهر شده است خلقانى را ( 4 ) . و پندارى كه در اهل بهشت مىنگرم كه به زيارت يكديگر مىشوند . و در اهل دوزخ مىنگرم كه بانگ مىدارند . رسول - عليه السّلام - گفت :
أبصرت فالزم
، تو مستبصر شده اى بر اين ملازمت كن . تو بنده اى كه خداى دلت را به ايمان منوّر بكرده است . اين است بعضى صفات آنان كه و بالاخرة هم يوقنون ، آخرت به يقين دانند ، و « هم » براى تأكيد آورد . كوفيان آن را « عماد » خوانند و بصريان « فصل » .
قوله : « اولئك » ، در او چند لغت است : « اولاك » و « اولئك » و « اولالك » ، قال الشّاعر :
و هل يعظ الضّلَّيل الَّا اولالكا
هامش
( 1 ) . مب دارم .
( 2 ) . دب ، فق ، مر كس .
( 3 ) . اساس : خط خوردگى دارد ، از مج افزوده شد .
( 4 ) . اساس : ر ، با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها تصحيح شد .