امّا « شكر » ، اعتراف باشد به نعمت منعم با ضربى ( 1 ) تعظيم و اعتراف از دو گونه باشد ( 2 ) : يكى به دل و يكى به زبان . اعتراف به دل ، آن باشد كه بداند كه آن نعمت كه به دو مىرسد از جهت منعم است ، سواء اگر به واسطه باشد ( 3 ) و اگر بى واسطه .
در اثر آوردهاند كه : يكى از ( 4 ) بزرگان در موسم حج صرّه اى زر به غلام خود داد و گفت : برو و نگاه كن در قافله ، چون مردى را بينى از قافله بر كناره مىرود ، اين صرّهء زر را به او ده .
غلام برفت و نگاه كرد ، مردى را ديد بر طرفى مىرفت تنها . برفت و آن صرّهء زر به دو داد ( 5 ) . مرد آن را بستد و سر سوى آسمان كرد و گفت : « اللَّهمّ انّك لا تنسى بحيرا فاجعل بحيرا لا ينساك » ، بار خدايا ! تو بحير را فراموش نمىكنى ، بحير را چنان كن كه تو را فراموش نكند .
غلام با نزديك مرد ( 6 ) آمد ، گفت : چه كردى ؟ گفت : مردى را يافتم چنان كه گفتى ، و زر به دو دادم . گفت : ( 7 ) چه گفت ؟ ( 8 ) گفت : چنين گفت : ( 9 ) گفت : ( 10 ) نيكو گفت ، « ولَّى النّعمة موليها » ، نعمت ( 11 ) حوالت كرد با آن كه به حقيقت او راست ( 12 ) .
و روايت كردهاند كه داود - عليه السّلام - گفت : بار خدايا ! شكر تو چگونه گزارم كه من به شكر تو نرسم الَّا به نعمت تو ؟ پس شكر تو از من گزارده نشود . حق تعالى وحى كرد به او : يا داود ! تو مىدانى كه آن نعمت كه بر تو است از من است . گفت : بلى ! گفت : بدان راضىام از تو ( 13 ) در باب شكر ، و ( 14 ) محمود ورّاق مىگويد :
إذا كان شكري نعمة اللَّه نعمة
علىّ له في مثلها يجب الشّكر
فكيف بلوغ الشّكر الَّا بفضله
و إن طالت الأيّام و اتّصل العمر
هامش
( 1 ) . آج ، لب از .
( 2 ) . مب ، مر : بيرون نباشد .
( 3 ) . مج ، دب : به او رسد .
( 4 ) . همهء نسخه بدلها جمله .
( 5 ) . همهء نسخه بدلها آن .
( 6 ) . مب ، مر : به نزد خواجه .
( 7 ) . مب ، مر او .
( 8 ) . مب ، مر غلام .
( 9 ) . مب ، مر خواجه .
( 10 ) . مب ، مر بسيار .
( 11 ) . مب ، مر مرا .
( 12 ) . مج ، دب ، آج ، لب ، فق ، وز : او داد ، مب ، مر : او داده بود .
( 13 ) . آج ، لب ، حب ، جر و .
( 14 ) . وب ، آج ، لب ، فق ، مب ، مر : ندارد .