تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
كه حدود پنج سال داشت ، او را ديد و درباره‌اش دعا كرد . آنگاه گفت : « من پنج روز است كه هيچ چيز نخورده‌ام . » شهاب الدين همان دم از جائى كه مىخواست برود منصرف شد و برگشت در حالى كه آن بچه نيز همراهش بود . او را با خود به خانه آورد و گواراترين غذائى كه در خانه داشت به او خوراند . آنگاه پولى به او بخشيد و پدرش را فرا خواند و بچه را به او داد . ميان علويان ديگر نيز مبلغى گزاف پخش كرد . باز از شهاب الدين حكايت كرده‌اند كه بازرگانى از مردم مراغه در غزنه به سر مىبرد . او از يكى از مملوكان شهاب الدين ده هزار دينار طلبكار بود . آن مملوك در يكى از پيكارهائى كه شهاب الدين مىكرد كشته شد . بازرگان موضوع طلب خود را به عرض شهاب الدين رساند . شهاب الدين دستور داد كه تيول آن مملوك در دست بازرگان قرار گيرد تا هنگامى كه او از در آمد آن طلب خود را وصول كند . اين دستور را به كار بستند . همچنين از سلطان شهاب الدين حكايت كرده‌اند كه علما در دربار او حضور مىيافتند و در مسائل فقهى و غيره سخن مىگفتند . امام فخر الدين رازى نيز در سراى او وعظ مىكرد .