پارهاى ديگر از رويدادهاى سال
در اين سال جوانى جوان ديگر را در بغداد كشت .
هر يك از اين دو تن نزديك به بيست سال داشت .
دو نفرى با هم صحبت مىكردند . يكى از آن دو كه چاقوئى در دست داشت به ديگرى گفت :
« الآن تو را با اين چاقو مىزنم . »
البته شوخى مىكرد و به شوخى هم با چاقو به دو حملهور شد .
ولى چاقو در شكم دوستش رفت ، و از آن زخم جان سپرد .
قاتل گريخت ، ولى گرفتار گرديد و دستور داده شد كه او را بكشند .
هنگامى كه مىخواستند او را بكشند دوات و كاغذ سفيد خواست و اين شعر را كه سروده بود روى كاغذ نوشت :
قدمت على الكريم به غير زاد * من الاعمال بل قلب السليم
و سوء الظن ان تعتد زادا * اذا كان القدوم على كريم