گرانبها و تحفههاى ديگرى را برداشت و فيلى برگرفت و رهسپار خوارزم شد كه از سلطان محمد خوارزمشاه يارى جويد تا لشكرى را همراه وى بفرستد كه دو سرورش ، يعنى آن دو برادر ، را از بند اسارت الدز رهائى بخشند .
همين كه صاحب از باميان دور شد و عباس ، عموى آن دو برادر ، شهر را از وجود او و برادرزادگان خويش تهى يافت ، ياران خود را گرد آورد و در باميان قيام كرد و شهر را گرفت .
آنگاه از قلعهء شهر بالا رفت و ياران برادرزادگان خود ، علاء الدين و جلال الدين ، را از آن جا بيرون كرد .
صاحب وزير ، كه به حضور خوارزمشاه روانه بود ، در راه همين كه اين خبر به گوشش رسيد ، به باميان برگشت و دستههاى بسيارى را گرد آورد و عباس را در آن دژ محاصره كرد .
در سراسر قلمرو فرمانروائى بهاء الدين و دو فرزندش ، مردم همه به حرف صاحب گوش مىدادند و از او فرمان مىبردند .
از اين رو صاحب به دستيارى ايشان عباس را در قلعه محاصره كرد و در اين محاصره پايدارى نشان داد .
چيزى كه بود او پولى نداشت تا بدان وسيله نيازمندىهاى خويش را رفع كند و با خود تنها همان را داشت كه مىخواست پيش سلطان محمد خوارزمشاه ببرد .
جلال الدين ، همين كه از اسارت تاج الدين الدز - چنان كه بعد خواهيم گفت - رهائى يافت ، روانهء باميان گرديد تا به ارصف رسيد كه از شهرهاى باميان بود .
در اين جا ، صاحب ، وزير پدرش ، آمد و او را ملاقات
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 148
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٨